۱۳۹۳ آبان ۱۳, سه‌شنبه

You see what you gonna see

1.       می فرماد: "ببین هر آنچه را که خواهی دید!". این شد که با خودم گفتم، نمی شه که من در آفیس زیر زمینی ام برای امتحان ماه بعد، مشغول حاضر کردن case ای باشم که با اختلال نعوظ مراجعه کرده و ملت آن بالا روی زمین زامبی شوند و در حال تردد با کاستوم های رنگ و وارنگ و مستی و خنده های از ته دل. برای همین برای ملیحه تکست فرستادم که کجا بروم که بشه یه عالمه آدم الکی خوش در کاستوم های دیوانه دید؟ گفت برو فلان جا! و من هم رفتم. شبیه به تجربه مدیسون بود، با این تفاوت که در مدیسون یک هفته زودتر از آخر اکتبر ملت در دان تان جمع می شوند و خودشان را شبیه دراکولا و پلیس های لاتکس پوش، با فک های در رفته و صورت های جر خورده درست می کنند، اما اینجا درست آخر اکتبر این اتفاق بی بدیل روی می دهد، درست در همان شب هالوین. خیابون پر بود از کاپل ها و عمدتا گروه های چند نفره از دخترها و پسرهایی که اونقدر نوشیده بودند که می توانستند درحالی که تنها یک پنجم تنشان پوشیده است، در سرمای 4-5 درجه راه بروند و از ته دل قهقهه بزنند. جلوی همه 5-6 تا کافه و رستوران آن خیابان، صف های طول و دراز درست شده بود تا ملت به نوبت بروند تو و باز هم بنوشند و احیانا شامی هم نوش جان کنند. من بی کاستوم، در پالتویی دراز و مشکی و سوئت شرتی هود دار که اتفاقن آوانگاردترین کاستوم آن اطراف محسوب می شد، -برای انان که بر زمین راه می روند و در آیات خدا تدبر می نمایند- در گوشه ای ایستادم و محو تماشای آدم ها شدم. 2-3 تایی که فارسی حرف می زدند هم از کنارم گذشتند. اتافقن ترکیب مطلوبی هم داشتند، دو لیدی محترم و یک آقای متشخص که می توانست باعث شود نیم نگاهی هم به امر حیاتی معاشرت های اجتماعی داشته باشم. دریغ که به روی مبارک بیاورم. اینکه ملت را می پائیدم و کاستوم هایشان را چک می کردم و قهقهه های بیخیالشان رو نظاره گر بودم، بسی برایم لذت بخش تر از چپیدن در رستورانی شلوغ بود و تعریف کردن از اینکه دارم چی کار می کنم و کی اومدم و می خوام چی کار کنم. یک جای هم موزیک بود و به بهترین کاپل-کاستوم ها جایزه می دادند. یک کاپل gay اول شد. در حالی که اصلن هم چیز خاصی در برابر باقی رقبا بر تن نداشتند. یک جفت از رقیبانشان لباس الف ها و آراگون ارباب حلقه ها را با آن پیپ درازش پوشیده بودند. به خودمان بالیدم که به خاطر مینوریتی بودنشان عربده های از ته دل بیشتری زدیم برایشان تا با برنده شوند و احساس غربت نکنند!!
2.       از لذت بخش ترین تفریحات سالم من همیشه، راه رفتن در مسیرهای طولانی و نگاه کردن به آدم ها بوده و هست. کمتر کسی پیدا می شه که تهران رو از میدون وحدت اسلامی تا 4 راه قنات پیاده گز کرده باشه. حساب تجریش تا ونک یا برعکسش رو که از دستم در رفته. میدان ولی عصر تا 4 راه ولی عصر و پیاده روی های زمان اغتشاشات هم بود. همیشه دوست داشتم قدم بزنم و آدم هایی که حواسشون نیست رو نگاه کنم. حالات صورت ها و زیبایی چهره زنان همواره اهداف مهم نگاه های یواشکی ام بوده اند. هیچوقت هم آدم دید زدن پائین تنه و برجستگی های زنانه نبودم. اینکه کسی خوشش نمی آید نگاهش کنم و طبعن هیچ زنی خوشش نمی آید که مردی اندام های زنانه اش را دید بزند، خطوط قرمز اند در لذت های دیداری. خیره هم نمی مانم به کسی که بترسد! بنایم بر این است که آدم ها به دیده شدن صورتشان بی تفاوتند، چرا که خوب همه صورت هم را می بینند به هر حال. اگر بنا باشد در جامعه تردد کنی، چهره ات روزانه توسط ده ها نفر دیده می شود. اونقدر نگاه می کنم تا در یک لحظه، آن بخش زیبای صورت زنی را که در مترو از گرما کلافه شده است بیابم. نگاه می کنم مادری را که مات اطوار های دخترک است، زمانی که با پدرش در آن سر خط موبایل صحبت می کند. یا پسرکی را که آمده است دم شیشه ماشین و می گوید: "عمو فال می خری؟". یا "ط" را وقتی به بچه های انجمن حمایت از کودکان کار معرق یاد می داد و قند خونش افتاد. یا آن زنی را که تا چند ثانیه پیش روی موبایلش خم شده بود و داشت به مخاطب خاصش پیامی می فرستاد، درست وقتی که سرش را بالا می آورد و خرمن موی مشکی اش را با حرکت تندسر از روی صورتش پس می زند و لبان سرخ کشیده شده از ته خنده ی محوش را جمع می کند و نگاهش را از نگاهم می دزدد. بعضی اوقات سوژه مدت کوتاهی در تیر رس نگاهم می ماند و باید مرور کنم کجای صورتش، زیبایش می کرد. آبسشن غریبی است، خودم می دانم! معتقدم همه زنها را اگر به دقت نگاه کنی، در بدترین حالت در آن ته ته چهره شان زیبایی را می شود یافت. همان زیبایی ای که لابد به چشم خاطرخواهشان بولد می شود. یه علت مهمی که دوست دارم طبابت را همین است. در روز کلی آدم می بینم و می شود مثلن به یکی شان بگویم: "هی می دانی وقتی بهت می گم با اینهمه تب بالا و خلط های سبزرنگ، به آنتی بیوتیک احتیاج نداری، زمانی که تعجب می کنی و ابروهات رو بالا می اندازی، چقدر زیبا می شوی؟!"
3.       یادم می آد دایی بزرگ که در بهترین دانشکده دندانپزشکی ایران، هیئت علمی لوکس ترین رشته تخصصی دندانپزشک هاست و در آمریکا اورتودنتیست شده است، می گفت من پنجشنبه ها که مطب را سر ظهر تعطیل می کنم از آرژانتین یک سره می رم لاله زار. شروع می کنم راه رافتن تا منوچهری و می چرخم اونجاها رو. معتقد بود این کار خاصیت دارد. هیچ وقت نگفت چه خاصیتی؟ لو نداد که آیا بنز 230 اتاق قدیمی بژ اش که اوایل دهه 60 خیلی خاص بود را با چرخ زدن توی لاله زار صاحب شده یا خونه دو بر 2-3 هزار متری اش را در پس کوچه های کامرانیه؟ من هم البته معتقدم که این کار خاصیت دارد. برای تقویت سوی چشم و پیشگیری از آلزایمر خوب است. چرا که به دقت به آدم ها نگاه می کنی و تلاش می کنی دریابی که کجای آن ترکیب زیباست. در تمام فامیل پدری و مادری ام این دایی بزرگ ئه تنها آدمی است که من قبولش دارم. 70-80 درصدمان با هم تفاوت هایی عمیق دارد. در کل می شود گفت که بهم هیچ ربطی نداریم. اما من قبولش دارم چون تعارف ندارد و اون کاری رو که فکر می کنه درست ئه، انجام می دهد. زن و 4 تا دخترش در رفاه محض هستند و نمی گذارد آب در دلشان تکان بخورد. آدمی بود که در مقطعی فکر کرد، دخترهایش خارج از ایران موقعیت های بهتری دارند و اولویت اش شد، گرفتن پاسپورت کانادایی. این آدم با یک کپی از قبض آب یا برق خونه اش در کانادا می توانست کمکم کند که من هم برای مهاجرت اقدام کنم، برای من مساله شدن و نشدن بود. چرا که امتیازم فقط با اثبات اینکه فامیلی در آن کشور دارم، به حد نصاب می رسید. تازه طرحم تموم شده بود و سابقه کاری نداشتم. متخصص نبودم. برای همین احتیاج داشتم به یه همچین مدرکی. وقتی برای ویزای آمریکا اقدام می کردم، خانمی هم سن خودم و با شرایط خودم، آمده بود آنکارا تا از سفارت کانادا "پی آر" اش را بگیرد. همان زمان که من می خواستم اقدام کنم، اقدام کرده بود. او هم تنها چون پدربزرگ و مادربزرگش در کانادا بودند، امتیازاتش به حد نصاب رسید. می خوام بگم، همه چیز در یک قدمی ام بود و کاملا شدنی. دایی جان بزرگ اما کپی قبض اش را به من نداد و بهانه ی دری وری آورد! به احمقانه ترین شکل ممکن من از آن موقعیت باز ماندم. فکر کنم بعدها پشیمان شد. دو بار بهم گفت که بیا با هم صحبت کنیم که ببینیم چه کار می تونیم بکنیم. من لج کردم و نرفتم. به جاش پشت میزم، نشستم به یو اس ام ال ای خوندن. دایی جان معتقد است اگر قحطی بیاید و یک قرص نان داشته باشد، همه اش را می دهد به دخترش و حتی با خواهرش هم قسمتش نمی کند. این را علنا می گفت. معتقد بود مسئول هیچ آدم دیگه ای در این دنیا، به جز زن و بچه هایش نیست. از این بابت خیلی متفاوتیم. من هم زن و بچه احتمالی آینده ام در اولویت اند. اما در مثال ذکر شده، نان رو 4 قسمت می کنم، یک قسمت را می دهم زنم، یکی را به دخترم، یکی را هم به خواهرم. یک چهارمش را هم می برم تا سر کوچه ببینم بدبخت گشنه دیگری اگر داره علف می خوره، می دهم بهش. شاید تا سر کوچه دو تا گاز هم خودم خوردم. دروغ چرا؟ به هر حال، از این بابت که مثل دختر سوم لیرشاه رک حرفش را می زند و ابایی ندارد از گفتن احساساتش، قبولش دارم. نمی دانم چه شد که لنگ او آمد وسط اصلن.
4.       همان شب هالوین، ملیحه در تکست اش گفت که فردا می رود فیلان جا که موزیک می زنند و ملت جمع می شوند و غذاهای مختلف را تست می کنند. گفت می آیی؟ گفتم نمی دانم. فرداش دوباره گفت که داریم با جیمز (پارتنر منظم و پاکیزه اش) می رویم آنجا. می آیی؟ گشنه ام بود و به هوای غذای مفتکی رفتم باهاشون. کوفت هم نصیبمان نشد. دیر رفته بودیم. در راه برگشت نظر دادند که تو باید معاشرت کنی. باید با دوستانم شروع کنیم و ببینیم کسی پیدا می شود؟ یا برای اینکه از دست پیشنهادش در بروم یا شاید چون چند وقت پیشش برای بار هزارم، "امیلی" ئه ژان پیر ژونه رو دیده بودم و باز هم مثل همیشه دلم برای دخترک مو مشکی چشم سیاه سیمین تن رفته بود، همانی که فکر می کنم چقدر عالی می شناسمش، گفتم: "می دانی، دلم می خواهد با یک فرانسوی معاشرت کنم تا فرانسوی یادم دهد". از فردایش یه خروار ایمل فرستاد پر از نشانی کلاب ها و میتینگ گروپ های فرانسوی ها در آتلانتا. بهش گفتم، راستش نمی دانم یک فرانسوی از کسی که مدام در حال درس خواندن است و حرف مشترکی باهاش ندارد، چقدر ممکن است خوشش بیاید؟ جواب داد که: "یو آر آندر استیمیتینگ یورسلف مای فرند!". با اینکه می دانم گزاره من حقیقت است، اما اعتماد به نفس درب داغان مرا حتی کمی هم به جلو هل بدهی، می شود خر تی تاپ دیده!
5.       سال دومی است که تاسوعا و عاشورا در ایران نیستم. سخنان مرحوم قابل رو گوش می دم. در جمع نهضت آزادی ها در محرم 85 صحبت می کند. هنوز زیاد چشمه های بهت آور محمود را ندیده بودیم. خرداد 88 نیامده بود. عاشورای 88 هم. روحش شاد باشه. و روح همه کسانی که جوری به 88 وصلند و حالا نیستند. آنها که هزینه دادند از جان و مال و فرزندانشان. همانطور که لب کلام سخنان مرحوم قابل است، سالهاست معتقدم تنها محک، رفتار آدم ها و پایبندی شان به اخلاق است. وای به روزی که عقل ها و وجدان ها به خواب روند. آدمهایی دنباله رو هوس ها و قدرت طلبی های عده ای دیگر شوند و اعتقادات بشود وسیله امرار معاش و ماندن در قدرت و حکمرانی.
6.       یک کاری هم از مانا نیستانی دیدم که در آن ستاربهشتی از توی قاب مادرش را بغل کرده بود. بغض گلوم رو فشرد... 

۱۳۹۳ آبان ۹, جمعه

فقط تراکتوووووووووووووووور

1.       برای فرار از غم اسید و اعدام و لایحه امر به معروف کوفتی (آن روی سنتی ام مصر است که به بعضی باید گفت حرومزادگی یه راز بین مادر و پدرت، لازم نیست که برای همه برملایش کنی!) و ایضا رهایی از اینکه "نتیجه امتحان چی می شه؟" و در کردن خستگی درس خواندن برای امتحان آذر ماه و  فراموشی خبرهای ناتمام آشفته بازار این دنیا، مصاحبه کامبیز حسینی با "آلن ایر" را می بینم. با نمک ئه. مطمئنم این آدم که سخنگوی فارسی زبان وزرات خارجه شیطان بزرگ است، اما پیش ملکه عجوزه در بریتانیا لانه کرده، یک دوست ایرانی دارد. یک مستر همایون نامی مثلن. یا داکتر صرافیان. از این باکلاس های اصفهانی یا ترک. آنهایی که اجداشدان خان بوده اند و در خانه های اورسی دار با شیشه های رنگی و درهای چوبی کشویی عمودی و یا افقی زندگی می کردند. خانه هایی که هشتی داشت و کلون مردونه، زنونه. اجدادی که اگر جنسشان بد بود، رعیت را فلک می کردند و اگر خوب، مستمری می دادند به خانواده رعیت چلاغ شده ای که از سر بوم افتاده. حالا زمونه بچه ی یکی از اینها، یا بچه ی بچه ی یکی از این ها را گذاشته است جلوی پای "آلن ایر" تا رفیق فابریک شوند. تا بهش فهمانده باشد "چاله میدانی" صحبت کردن یعنی چه!؟ همین می شود که آقای سخنگو تاکید می کند که "در شان یک دیپلمات آمریکایی نیست که با ادبیات چاله میدانی صحبت کند". نمی دانم چرا ناخودآگاه یاد "ممه" و "آب رو بریز اونجا که می سوزه" و "بزغاله" و "سگ هار نجس منطقه" و... افتادم.
این رفیق با کلاس آقای دیپلمات، لابد هر از گاهی برای شام دعوتش می کند. یحتمل یک بار هم سر شام با سوالش مواجه شده که "تو استقلالی هستی یا پرسپولیسی؟". در جواب البته این دوست باکلاس دست هاش رو مشت کرده و کلاس اصفهانی یا ترکی اش را کنار گذاشته و با لحنی که "آلن ایر" در برنامه پولتیک نشان داد، گفته: فقط سپاهااااااااااان. یا فقط تراکتوووووووووووور. و خرده های قورمه سبزی یا باقالی پلو با ماهیچه از توی دهنش ریخته رو میز و پاچیده رو گونه های آلن. او هم وقتی داشته صورتش را پاک می کرده، آموخته که وقتی در فوتبال یا هرجای دیگه ای می خواهی به سبکی ایرانی و هم زمان مودبانه، بگویی که دیگری به هسته ات هم نیست و نظرت به چیزی متفاوت نزدیک تر است، چطور این فکت را بیان کنی. می دانست که تراکتور صدر جدول است.
و جوابش وقتی مجری پرسید "اگر ایران راهت بدهند، اول کجا می روی؟".
و آن بَبَبَبَبَبَبَبله همراه با غرورش. وقتی مجری کامنت داد که با دلار 3000 تومن هم کلی می تونی خرید کنی.... 
2.       هرقدر این برنامه اش خوب بود، مصاحبه اش با فرح پهلوی پر بود از انفعال و باج های بی خود. یاد مصاحبه های حیدری افتادم با محمود. اینکه هواش رو داشت و سوالی نمی پرسید که طرف در جوابش بماند. از سوتی "سازمان سیاه" اش که بگذریم، یه بار هم نپرسید والاحضرت که معتقدند اعلیحضرت آدم مهربانی بود و به رئیس ساواک گفت نمی خواهد تاج و تختش رو خون هم وطنانش قرار گیرد و آدم نکشت و فرد "انسانی" بود و....، چرا ملت را می کرد توی زندان و اجازه نمی داد روزنامه ها آزاد باشند. رو چه حساب فضای سیاسی را اونقدر بست که ملت به تنگ بیایند و ندانم کاری کنند، به امیدهای واهی. نپرسید نظر شهبانو در مورد کودتای 28 مرداد، تبعید و حصر مصدق و میدان ژاله چیست. نگفت همون 60 میلیون دلار سال 79 میلادی که شازده تان مدعی هستن، فقط همونقدر از ایران بردیم را روی چه حسابی مال خودتان می دانستید؟ عیب نداشت. می شد از فضای اون برنامه استفاده کرد و عذر خواست. مسئولیت را پذیرفت که جاهایی اشتباه کردند اعلیحضرت. شهبانو می فرمودند که به اعتقادشان بخشی از مسوولیت سرنوشت حال حاضر مردم ایران بر عهده ی ایشان است. می گفت آدم حسابی های مملکت مثل دکتر صدیقی، به ما می گفتند که با این فرمون ملت تاب نمی آورند، ما در جواب انداختیمشان زندان. اعتراف می کرد. می گفت که شاه وقتی به حرف دکتر صدیقی و باقی خیرخواهان رسید که صدای "مرده باد" مردم را در اتاق خوابش شنید....
3.       در ینگه دنیا، شغلی تعریف شده است با درآمدی عالی، که در آن باید ادای بیماری را در بیاوری و علایمش را عینا تقلید کنی، تا آدم هایی مثل من امتحان مرحله دوم سی اس شان را بدهند.
4.       جایی خواندم که عاشقی جذاب است که برای رسیدن به معشوقش بجنگد. همانطور که ما در سراسر زندگی مان در حال جنگیدن هستیم. در برابر بیماری و گرما و سرما. در برابر بی پولی. من اما فکر می کنم که آدم ها باکتری یا ویروس نیستند که برای ایجاد شرایط دلخواه آدمی -که در زمان بیماری، سلامتی است و در آستانه اتمام رابطه ای، ادامه رابطه و ماندن معشوق-، محتوم به پذیرفتن رفتن یا ایستادن باشند. آدم های انرژی در هوا نیستند که اگر بود، کمتر لباس بپوشی و اگر نبود بیشتر خودت را بپوشانی. آدم ها با "بی پولی" فرق می کنند. در حال حاضر در سال 93، اگر کسی یک سرمایه یا ساپورت اولیه نداشته باشد، با خودکشی هم شانس بالایی ندارد که تا قبل از 50 سالگی خانه دار شود، هرقدر هم که جنگنده باشی. عشق یک طرفه، در حدی که یکی به رفتن فکر می کند و دیگری قرار است بجنگد تا از رفتن منصرف اش کند، پدیده ی بیماریست. تبعات دارد. به خصوص برای خانم ها اگر که برای ماندن مردی بجنگند. فکر می کنم اصولن جنگیدن برای ماندن کسی حدی از تملک است. تملک "شرایط مطلوب" برای خود. تملک شرایط مطلوب عاشق برای خود، صرفه نظر از اینکه معشوق چه می خواهد. از کجا معلوم این جنگنده بمب افکن، فردای روزگار که تب رابطه "هانی مونی" اش خوابید و خواست زن های دیگری را تجربه کند و اعلام کرد که می خواهد جدا شود، برای به دست آوردن بچه نجنگد؟ کسی هست که مدعی باشد در بهترین رابطه ها هم اصلن ممکن نیست که طلاق اتفاق بیافتد؟ هرچند که با قوانین مزخرف ایران، این زن است که برای به دست آوردن بچه باید با هزار و یک چیز بجنگد. فکر می کنم کسی که واقعن عاشق دیگری است، اینقدر آزاد می خواهدش که آرامشش به هم نریزد. به خصوص اینکه اگر از طرف معشوق متهم هم شود که لابد اونقدر که ادعا می کنی، من را نمی خواهی که تحت فشارم می گذاری. می دانم که این مدل بودن به حد کافی جذاب نیست. اما به نظرم اخلاقی درش نهفته است که در آن "جنگیدن" نهفته نیست. جنگیدن برای به دست آوردن یک هویت، یک آدم، کسی که حق دارد آزادانه و بی عذاب وجدان و تشویش، انتخاب کند، در همان سطح مبارزه با از بین بردن بیماری و یا بی پولی است. نوعی تملک سلامتی و تمول. در عوض فکر می کنم که عشق ناب، در بزنگاه هایی مشخص می شود. مثل عکس هایی که از نسرین ستوده و بهاره هدایت می بینیم. آدمهایی که جایی از خط زندگیشان دست اندازی می افتد و جبری محکشان می زند. و آن آدم های دیگری که منتظرشان می مانند؛ به این امید که باز هم دوباره در کنار هم تجربه های خوش گذشته را تکرار کنند. یا مثلن کسانی که معشوق شان را با همه خصوصیاتش قبول کرده اند و عاشقانه دوستش دارند. فکر می کنم اینگونه تاب آوری ها فقط با عشقی یگانه توجیه می شود که طبعن تجربه ای منحصر به فرد است و "پابلیسایز" نمی شودش کرد! می توانم بفهمم که سخت است و نباس انتظار داشت که همه چنین انتخاب کنند یا از پسش برآیند. با این حال فکر می کنم قوانین بازی در این مثال ها اتفاقن خیلی بیشتر در دست آدم است تا مثلا در زمان بیماری یا بی پولی. با این حال آدم های حق دارند و آزادند که تصمیمی دیگر بگیرند. تلخ است، اما حتی ممکن است منتظر کسی بمانند و در مورد دیگری این کار را نکنند.
5.       عکس های تحصن نسرین ستوده را جلوی کانون وکلا می بینم و صحبت های نرگس محمدی را بر مزار ستار بهشتی در حالی که در کنار مادر ستار ایستاده است. فکر می کنم چقدر این زن ها بزرگ و قوی اند. فکر می کنم اگر ایران بودم، هر روز برای خانم ستوده نهار می بردم که گرسنه نماند.
6.       جایی دیگر خواندم: "ریشه ندارد، اما دوام دارد رویا". یقینن همین است. 

۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه

همهمه هایی مبهم که از میخانه ی خیابان "برایرکلیف"، در سکوت نیمه شبی پائیزی به گوش می رسد

1.       امشب یک سال می شه که با چند اس ام اس کوتاه همه چیز تموم شد. ناگهانی و بی مقدمه نبود. اما باعث نشد ذره ای از عمق غمش کم شود. در این یک سال من بازگشتم به تنهایی های گذشته. تا الآن با درس و ساینس حواسم رو پرت کرده ام. شاید منتظرم زن دیگه ای که در زندگی ام تعریف شود. حالا اما پیش فرضم از آینده تنها وجود دختری است که از نوزادی با من بوده است. دختری که نمی دانیم مادرش کیست*. آن بخشش تاریک است. حجمی از کالبد زنانه که گاه هست و اکثر مواقع نیست. و این حکایتی است از زنی که تمام شده است و دیگری که هنوز آغاز نشده، حداقل تا امروز. معتقد بود که: "نترس، آدم فقط یکبار عاشق نمی شود!". این را به کسی بگویی که می دانی چقدر می خواهدت. بعضی حرف ها محال است از یادم آدم بروند و دردشان تمامی ندارد. زخمی کهنه می شوند بر پیکره خاطرات. و اینچنن هرقدر عاشقی بهتر، هنگ اور بعدش تخمی تر.
2.       زمانی هم آمد که قایق دو نفرمان وسط طوفان گرفتار شد و پیچید. او جلیقه نجاتش را پوشید و در آب پرید. رفت و من دیگر ندیدمش. قایق که دو نفر درش نباشند، می شکند بی شک. من هم چنگ زدم به تخته پاره ای. در آن هیر و ویر زنی دیگر سوار قایقی دیگر از راه رسید. به فرض یک پری دریایی. فرشته نجات یا مالک دوزخ. هرچی. من را از آب گرفت و سوارم کرد. من که اعتماد به نفسم در حالت عادی تعریفی نداره، در آن زمان به زیر صفر رسیده بود. معتقد بودم حتی 6 ماه هم برای عزیزترین زن زندگی ام، از راه دور، ارزش صبر کردن نداشتم. پری دریایی زیبا بود. هزار بار موفق تر از من. بدن زنانه اش هوس انگیز. قبلن ها برایم تعریف کرده بود از خیل آدم هایی که در زندگی اش به او "اپروچ" کرده و به دستش نیاورده بودند. پری دریایی من را که گیج بودم بغل کرد و بوسید. من را که روزها از صبح تا شب، بعد از 12 ساعت پشت کامپیوتر نشستن، فقط 10 تا تست صحیح می کردم. کل سر و ته درس خواندن اون روزهام! آمد و شدی بین عالم هپروت و غم! همه چیز تلخ بود و من حقیقتن داغون! در حال تجربه حالتی که تا آن زمان هیچ نمی دانستم چیست. وقتی از پشت دستانش را دور تنم حلقه کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت، تازه متوجه شدم دوستم دارد. 2-3 ماه از خداحافظی اس ام اسی می گذشت. استعدادی ندارم که زود بفهمم چه کسی و در چی زمانی شروع می کند به دوست داشتنم! به خاطر غروری بی اصالت، تلاش نمی کنم که به هر لطایف الحیلی خودم را در دل کسی جا کنم. به هیچکس نگفته ام و نمی گویم: "بمان!". هرقدر هم که هم چیز عالی باشد. فکر می کنم اگر او نخواهد لطفی ندارد به زور ماندنش. اینکه من فکر می کنم رابطه مان عالی است و دیگری به جدا شدن فکر می کند، خوش خیالی مشمئز کننده ی غم فزایی است که اگر گرفتارش شوم، آن "سوپر ایگو" ی بی رحمی که در تاریک ترین زوایای درونم رخنه دارد، از آن نمی گذرد. بر من سخت می گیرد. پرفکشنیسم وقتی با شخصیت وسواسی مخلوط می شود، ترکیبی مزخرف و گاه با دست مایه های مازوخیستی ترتیب می دهد. تنبیه می کند مرا که "به درک که رفت". "آدم ضعیف بدبختی هستی که دلت برای کسی که دیگر نمی خواهدت، تنگ می شود". آن منی که دارد الآن تایپ می کند، از هر دو سمت نامهربانی دیده است.
لاجرم وقتی که تازه دریافتم که مورد عنایت پری دریای ام، او قرار بود به شهری دیگری کوچ کند برای ادامه زندگی. من هم مثل همه آدم های داغونی که خریت می کنند و حواسشان نیست که چه کاری را نباس بکنند و چه کاری را باید، شروع کردم به انجام یک سلسله حماقت های متوالی. هر قدر الآن فکر می کنم نمی فهمم چی پیش آمد که قرار شد به یه رابطه طولانی مدت فکر کنیم و من تلاش کنم که به همون شهری برم که او به آنجا رفته بود. می دونستم که این انتقال خودش کم کم 5-6 ماه طول می کشه. قرار بود بعد از منتقل شدن من، شروع کنیم به رابطه ای هدفمند و بعد از 6-7 ماه به هم جواب بدیم که آیا همدیگه رو می خواهیم یا نه؟ از همین چیزی که تعریف کردم حماقت فوران می کند، می دانم. اما من حال بوکسور ناک اوت شده ای رو داشتم که کسی زیر بغلش رو گرفته بود. حالا به خودم حق می دهم و دلداری! و عذاب وجدان که چرا بویسدمش. پری دریایی ای که هرقدر زیبا بود و موفق، نابالغ بود و عجول. می خواست از روز اول همونقدر دوستش داشته باشم که آدم قبلی رو دوست داشتم. در جریان رابطه قبلی ام بود و بارها گفته بود که خیلی طرفت را می خواهی. هربار لبخندی زده بودم که بیشتر از آن چیزی که فکر می کنی. حالا می خواست خودش جایگزین شود. هرقدر توضیح می دادم بدبین تر می شد. تا جایی پیش رفت که به این نتیجه رسید که از رابطه گذشته ام بچه دارم. آتویی که نمی گذارد از رابطه قبلی کنده بشم. گفت نیت کردی من رو بدبخت کنی. این را جدی می گفت و من حالا بارها خودم رو لعنت می کنم که حیف اون همه انرژی. باید می گفتم آره، اتفاقن بچه مان خیلی هم خوشگل است. اگر نمی تونی باهاش کنار بیای برو از زندگی من بیرون. اما آن زمان، من که خسته شده بودم و بی تفاوت به همه چیز، زمانی که حوصله ام رو سر برد و گیر داد که من باید از ماجرای شما سر دربیارم و خودم بفهمم که چیزی بین شما نمانده، شماره اش را به پری دریایی دادم. آلبوم حماقت ها داشت به شکل منحصر به فردی کم کم تکمیل می شد. بعد پشیمان شدم. چند بار گفتم این کار رو نکن و تماس نگیر. دلیلی ندارد. ما هنوز تکلیف خودمان معلوم نیست. با اینکه هیچ وقت مستقیم نگفت، جوری صحبت می کرد که انگار بعد از اینکه نقل مکان کردم و هم رو شناختیم، در آخر کار برای اینکه خیالش راحت بشه، با او صحبت می کند. فکر می کردم می شود 1 تا 1 و نیم سال دیگه و تا اون زمان خودش بیخیال خواهد شد. فکر نمی کردم که آدمی که می خواهد از طریق دیگری از من مطمئن شود را باید عطایش را به لقایش بخشید؟ نمی دانم. وقتی یه عصر زمستانی گفت که تماس گرفته است، مبهوت ماندم. عین سگ پشیمان که چرا شماره را داده بودم بهش. رابطه ما همان شب تمام شد. همان ساعت. به این نتیجه رسیدم در تنهایی خودم آرامش بیشتری نهفته است تا نجات یافتن توسط دیگری. هنوز هم می گم ای کاش نمی بوسیدم اش تا مجبور نشم برای رفع اتهام از اینکه "تو از تنم سوء استفاده کردی"، این همه باج ندانم کاری بدهم.
3.       خوبی اینجا و خانه قبلی این است که می توانم بگویم نزدیک 9 سال است به شکلی ثابت، هرازگاهی، خاطره می نویسم. بعد ها شاید همه اش را پرینت کردم. سیمی شان کردم. بعد هم احتمالا از ترس خوانده شدن بیاندازمش در آتیش و روش چای زغالی دم کنم.
4.       بعدها اگر خواستی، تو هم برایم تعریف کن که چطور شد 2-3 ماه بعد از آن خدا حافظی کوتاه، اینچنین درگیر مردی دیگر شدی که تا امروز ادامه پیدا کند؟ انصاف بود که من این همه تند و بی سر و صدا، ظرف کمتر از 2-3 ماه، تمام شوم؟!
5.       شب آرامی است که نم نم از نیمه می گذرد. نسیم خنک ملایمی می وزد. پائیز است. شالم را بالا تر می کشم. شال سرخم** را. در راه خانه قدم می زنم. خانم "میخانه" (Whinehouse) می خواند: "ما فقط در کلام خداحافظی کردیم و من صدباره مردم! تو به سوی او بازگرد و من به سوی خودمان باز می روم...". او زمانی که "اُور دوز" می کرد، غمگین بود و داشت خودش را از بین می برد، و یا سرش گرم شده بود و کسی دور و برش نبود که مواظبش باشد تا زیادی تزریق نکند، زیادی نخورد، یا مثل "میا" ی پالپ فیکشن، یهو اون همه کوکائین نکشد توی دماغش، لابد فکر نمی کرد که "میدل ایسترنی" در زیر آفتابی های نیمه شب خیابان "برایرکلیف"، جایی که شب های اتوبان مدرس تهران را یاد آورست، در حالی که قدم می زند و به سیگارش پک می زند، در تنهایی خود، درست زمانی که فقط سایه اش همراهش است، منطبق بر مرام او با آهنگش "اُور دوز" کند...
*در فیلم شکلات، دختر 7-8 ساله ی جولین بینوش با پسری در مدرسه دعوایش می شود. پسرک او را مسخره می کند که مادرم می گوید مادرت یک روسپی است! دخترک خیلی منطقی می پرسد که چرا باید یک چنین فکری کند؟ پسرک جواب می دهد که چون تو پدر نداری. دخترک توضیح می دهد که من پدر دارم، اما ما نمی دانیم که او کیست!
**شال سرخ یکی از عزیزترین دارایی هایم است.

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

پدر ژپتو جان، مایه ی ماهی شکم پر یه صلوات ئه!!

1.       تلفن چند باری زنگ می خورد تا می رود روی پیغامگیر. فکر می کنم که لابد رفته به قول خودش "دست نماز" بگیرد. به وقت تهران الآن زمان غروب های زودهنگام پائیزی است. بار دوم که تماس می گیرم گوشی را بر می دارد. از همان اول شروع می کند قربان صدقه رفتن. اسم کوچکم را با پیشوند "دکتر" صدا می کند همیشه. از همان ترم اول مدرسه پزشکی. من و خواهرم نوه های عزیز کرده ایم. چون مادرم را دیدیم که بی دلیل دوست اش دارد و شبیه او شدیم. اصلن مگر می شود به جز این؟ برای دیگر بچه هایش می شود....
از حال و احوالش می پرسم. از اینکه با واکر چطور تا می کند. شب ها باید 4-5 نوبت تا دستشویی برود با واکر. درد دارد جای اینترنال فیکساتور پلاتینی.
بهش می گم که امتحانم کمتر از یک ماه دیگر است. می گه دلت شور نزه. قول می گیره ازم که حمد بخونم و به خودم فوت کنم. می گه همیشه در حال دعا کردن من است. تشکر می کنم و می گم که خیلی احتیاج دارم به دعاهایش. با اینکه صادقانه این را می گویم اما نمی داند من آدمی که چند سال پیش می شناخته نیستم. به یک پایه های محدودی معتقدم و حالا بیشتر نمی دانم. من که نادانم به معنای واقعی کلمه، فقط می دانم که به احتمال بسیار زیادی متافیزیکی وجود دارد. نمی دانم ماهیتش چیست. هیچ دلیلی نمی بینم باقی آدم ها به آن متافیزیک که اسمش را گذاشتم خدا، معتقد باشند. اتفاقن فکر می کنم آدم ها بیشتر حق دارند بی اعتقاد باشند تا با اعتقاد. من فقط به دلایل کاملا شخصی به وجودش مظنونم.
فکر می کنم اگر خدایی هم باشد، اگر هم "دین سیستماتیک"ی آمده باشد از جانب او، جنسش از جنس آنچه است که مادربزرگم دارد. اولویت دین مادربزرگ، آنجور که او را شناختم، عافیت خواستن برای همه آدم هاست. از میان رفتن خوی وحشی گری و برتری جویی و زائل کردن حق دیگران، آدم شدن. اینکه همه شنگول باشند و کمتر غصه بخورند. اینکه تا می توانی به کسانی که مشکلی دارند، کمک کنی. مادرم وقتی بلند بلند دعا می کند، اول دعاهاش می گه اول برای همه جوون ها، بعد برای جوون های خودم. این یک فرهنگ است که نمی دانم از دین سیستماتیکی* مانند اسلام آمده یا از خوب بودن آدمها به ذات یا از ملغمه ای از هر دو.
حالا می دانم که دینی که کشور گشایی کند، آدم ها را به زور شمشیر و تجاوز به مرامی نزدیک کند، دینی که قرار باشد برایش جوی خون راه بیافتد، زن ها زجه بزنند و مردها از ترسش توی خونه ها قایم شوند، هیچ ماهیت متافیزیکی ندارد. کاملا زمینی است و فرآیندی برای ارضای غریزه قدرت. متاسفانه در کارنامه اکثر دین های سیستماتیک چنین سابقه ای به کرات به چشم می خورد.
فکر می کنم دین، مرام، مسلک یا هر فرآیند سیستماتیکی مستحق کمتر از نفرتی عمیق و بی انتها نیست، اگر که رئیس قوه قضا اش، جواز قتل آدمی را بدهد به خاطر اینکه گفته آدمی که n هزار سال قبل معلوم نیست اصلن بوده یا نبوده، از شکم ماهی بیرون نیامده، یا با نام اش یک مشت آدم که به هیچ احدالناسی پاسخگو نیستن، دختری را در انفرادی نگه دارند چون گفته که زن ها حق دارند بروند والیبال رو از نزدیک ببینن، یا شخصی که خودش را متولی دین مسلمین جهان می داند، یک زن و دو پیرمرد را به بی هیچ محاکمه ای و همونجور که یه بار پروستات اش عود کرده، در پی عود "هوسی" یا "منفعتی" یا "کینه ای"، نزدیک به 4 سال توی خانه شان محصور نگه دارد.
2.       من فکر می کنم اگر آخرتی باشد و حساب رسی ای، آدم ها فقط باید یه یک چیز جواب بدهند، اینکه چرا و چقدر به دیگر آدمها آسیب رساندند و حقوقی را از آنها گرفتند؟ فکر می کنم اگر چیزی به نام دین سیستماتیک باشد، هدفش تنها مهربان تر شدن آدم ها با یکدیگر و رواج اخلاق است. من هم اگر در ایران بودم شاید بابت این اعتقادم با حکم مستقیم فرد اول قوه قضا زندگی ام محتوم به اتمام بود.
3.       روزهای مزخرف شاخ و دم ندارند. وقتی صبح چشم نمالیده، خبر ویزا ندادن به "ح" با وجود شرایط ویژه اش و اعدام آدمی به خاطر شکم ماهی ادغام می شود با عذاب وجدان تند حرف زدن با خواهرجان و غم ناشی از خواندن نوت هایی که حکایت از این دارد که دیر زمانیست که تمام شده ای.
*"دین سیستماتیک" یا "Systematic Religion" به راحتی در این مملکت کفر قابل نقد است. حتی توسط آمریکایی های مذهبی. اعتقادات آدمها اما تا زمانی که در زندگی دیگران (من جمله کودکان، مینوریتی ها، سالمندان و ...) خللی وارد نمی کند، همواره دارای هویت بوده و با اینکه می تواند برای دیگری اصلن محترم نباشد، آزادانه اجازه بروز می یابد. در Chapel بیمارستان، جانماز هم پیدا می شود. از جلوی درش هم کسانی رد می شوند که همه این بساط را مزخرف می دانند و ابایی هم از بیانش ندارند.

۱۳۹۳ شهریور ۱۹, چهارشنبه

Behave baby, behave

1.       ملیحه اس ام اس داد که: " دوست داری تو اتاق تو را هم اسپری کنم؟". رفته بود یه "پستی ساید" فروشی معتبر و دستور العمل نابودسازی کک ها رو گرفته بود. چون اعصابم از دست کک ها و ملیحه و گربه های مگس اش* گه مرغی بود، بلافاصله بُل گرفتم از پیشنهادش و گفتم ممنون می شم اگر این کار رو بکنی. البته اگر وقت ات را نمی گیره و خسته نمی شی. گفت که نمی شه و من هم کمی دلم خنک شد که باید دلا شود و زیر تختم را اسپری کند. دل خنکی ام بیش از 5 دقیقه طول نکشید البته. عذاب وجدان گرفتم که دلیلی نداره که او کار من رو انجام بده. برآیند احساساتم در مورد ملیحه، دلسوزیست. زن ریزه پیزه ی خسته. 2-3 روز پیش صبح با فحش های کاف داری که دخترش توی اتاق بغلی نثارش می کرد از خواب بیدار شدم. ملیحه هم آهسته و با صدایی که نمی شنیدم، لابد سعی داشت دختر قاطی کرده اش رو آروم کنه. اون سری ساعت 12 شب کلید رو انداختم توی در و رفتم تو. دیدم در حال واررسی نامه های واصله است. تا من رو دید با صدای جیغ مانندش گفت: "هِلو اِستِرِنجر!". خندیدم و جوابش رو دادم. عذر خواهی کرد بابت کک های جهنده ی بیشمار. گفتم خواهش می کنم. چندمین باری بود که حضوری و اس ام اسی معذرت می خواست. من هم هربار بهش گفتم خیالی نیست. در حالی که واقعن خیالی هست و هر دو پاهام تا بالای مچ سوراخ سوراخ شده اند و با طاعون دو بند انگشت فاصله دارم (خالی بندی، البته فقط در مورد فاصله ام با طاعون). مهربان است با من. لابد برای اینکه عن بازی در نیاوردم و عربده نکشیدم که کک ها جزو کانتراکتمون نبودند زنیکه. تا به حال فقط لبخند زدم و در مورد بوریک الکل و فرقش با بوریک اسید و پستیساید های گیاهی نظر کارشناسی داده ام.
2.       با اینکه وقت مثل اسب لجام گریخته در گذر است و من را می رساند به موعد امتحان، با نوشتن می خواهم به امتحان بفهمانم که به هسته هایم هم نیست که داری نزدیک می شوی. در حالی که واقعن هست. من فقط با امتحان و ملیحه رودربایسی دارم! و بدبختانه این را هم من می دانم، هم ملیحه هم امتحان!

*توی نوار "گربه های اشرافی" که همراه با نوار "علیمردان خان" و "سه بچه خوک" و "شهر موشها"، پانصد و بیست و سه هزار دویست نود هشت بار گوش دادم، "گربه مگس" فحش یکی از گربه ها بود به اون یکی که شاشیده بود به نقشه شان که الآن یادم نیست چی بود!

۱۳۹۳ شهریور ۱۵, شنبه

آدم هایی که می روند جنوب

1.       روز دهم فی الواقع که "روز واقعه" است! نه تنها به اعتقاد جناب بیضائی، بلکه همچنین بر اساس الگویی که فیزیولوژی قلب و ملحقاتش عمل می کنند. دقیقا روز دهم زمانی است که عضله قلبی که دچار آنفارکتوس شده و حالا در حال ترمیم است، به راحتی جر می خورد! توضیحش مفصل است که چرا؟ اما علت اصلی اش در این خلاصه می شود که بافت ترمیمی به شدت ناپایدار است و عروق تازه ای که در حال تشکیل اند، ناپایدارترش می سازند. به هر حال بخش مهم و تلخش این است که این اتفاق می افتد و در کسری از ثانیه خون با فشاری حدودا یک و نیم برابر آنچه که زمان گرفتن فشار خون بر اثر پیچیده شدن کاف دور بازو احساس می شود، وارد پرده مقاومی می شود که دور قلب را فراگرفته است. خون وارد می شود و جایی برای خارج شدن ندارد. قلب تحت فشار قرار می گیرد و حفره هایش رو هم می خوابند. فشار افت می کند و نفس تنگ می شود؛ و 3-4 دقیقه بعد حیاتی به اتمام می رسد. مشابه همین اتفاق برای "آئورت" در حال ترمیم خانم "فیش" افتاد. همان سناریو تکرار شد. با این تفاوت که پرسنل "آی سی یو" آمده بودند که داروهای نیمه شبش را به او بدهند و نمونه های لازم رو به آزمایشگاه بفرستند. ناگهان آژیر مونیتور جیغ می کشد و در عرض 5 دقیقه 2 لیتر خون از "چست تیوب" خانم "فیش" خارج می شود. تا پرسنل به خودشان بیایند، او در شوک است و دقایقی بعد خطوط صاف می شود. ماساژ قلب شوخی است. به جای خون نسیمی ملایم در عروق خانم فیش به جریان افتاد چون شوربختانه همه خون های خانم فیش حالا در تانکر چست تیوب اش هستند. یادم میاد ازم پرسیده بود که آیا فردا صبح قبل از عمل من رو خواهد دید یا نه؟ یکشنیه شبی بود که رفته بودم به اتاقش تا داروی "اینوستیگیشنال" رو بهش بدم. نیت کرده بودم که تا آخر های شب بمونم توی بیمارستان و درس بخونم. او رو ساعت 6 فردا صبح اش روانه اتاق عمل می کردند. بهش گفتم اگر قبل از عمل هم شما را نبینیم حتما در زمان "فالو آپ" موقعی که برای ویزیت روز سی ام مطالعه و ویزیت سرپایی بعد از عمل به کینیک بیایید، حتما ملاقات تان خواهم کرد... سلام دوران تمام شدن آدمی هایی که تا دو روز پیش در برابرت با تو صحبت می کردند و همه اعتماد و امیدشان به تو بود.
2.       خانم "فیش" بیمار خوشحال دو بیماری بود که به تازگی وارد مطالعه کرده بودیم و جراحی باز آنوریسم داشتند. بیمار بدحالمان، خانم "پرایس" جدا بدحال است. کسی به بهبودی اش امیدی ندارد و با خانواده اش صحبت کرده اند که احتمالا زنده نخواهد ماند. انگشتان دست و پایش سیاه شده اند. اگر بماند هم انگشتانش نخواهند ماند. "جینی" می گوید: "Her digits are falling off". رنگ پوستش عوض شده و درجاهایی که تحت فشار نیست لکه های تیره برداشته. زخم جراحی اش دارد باز می شود. همان زخمی که شبیه گاز گرفتگی کوسه سفید است را می گویم. جنوبی های پر از "اسلنک" است محاوراتشان. "جینی" می گوید: "She is rapidly going south". و من می گویم: "Crap"!
3.       توی این یه ماه من تصمیم گرفتم که جنوبی ها آدم های خونگرمی هستن*. یکی اش همین "جینی" هم اتاقی و همکار است. در حال حاضر به عنوان یه آدم تازه وارد رابطه خیلی خوبی با هم داریم. زن حدودا 43-44 ساله ای هست که پس فردا رسما طلاق خواهد گرفت. امروز گفت که آخرین روزی است که متاهل است. حلقه اش را نشان داد و بغض کرد. چشمها و پوست سفید صورتش قرمز شدند. پشتش رو مالیدم و بهش گفتم با این کارم در تلاشم همه آرامش ها رو از پشت قفسه سینه اش بفرستم به سمت قلبش. کمی خندید، ولی غم تموم شدن رابطه هنوز دارد تا کامل به پایان برسد. حقیقت این است که با همه تلخی هایش، درد تمام شدن رابطه های با ارزش، از درد خانواده خانم فیش، از دلهره و غم زنان ایزدی، اضطراب آواره های سوری، رنج زندانی های سیاسی و ترس از آمدن فصل سرمای بچه های کار خیابان مولوی بیشتر نیست.
*جمله ای که نوشتم می تواند ترجمه "During the last month, I have decided that people from the south are friendly" باشد. اینجا یکی از افعالی که برای "به نتیجه رسیدن" به کار می رود، "to decide" است. مثلا وقتی می گویند:"We decided that she is going to tell the whole story"، به این معنی است که "ما به این نتیجه رسیدیم که او تمام ماجرا را تعریف خواهد کرد". یا جمله ام درباره جنوبی ها در اصل باید این باشد: " توی این یه ماه من به این نتیجه رسیدم که جنوبی ها آدم های خونگرمی هستن." اما برای من خارجی لذتش بیشتر است تا این فعل را به شکل "سبه متعدی" اش استفاده کنم.
پی نوشت: قسمت های ابتدایی را روزهای قبل تر نوشتم. امروز صبح تخت خانم پرایس در آی سی یو خالی شد و اتاقش را اسکراب کردند....

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

"ملیحه" داستان ها و زندگی من راس راسکی ورپریده هستن

اولا که "ملیحه" صاحاب خونه جدید است. البته اسم واقعی اش "دانیا" ست، اما برای من ملیحه اس، چون شباهت غریبی به "ملیحه" توی شعر بچگی های دختر عموم داره، همون که دختر ورپریده ای بود چون شلخته و هپلی بود و مامان اش توی شعر اینجوری صداش می کرد:
-"قل، قل، قل، قل، قل ملیحه، قل، قل، قل، قل، قل ملیحه، دختر ورپریده" (قل، قل، قل، قل، قل هم صدای قلیون مامان ملیحه بود توی شعر).
-"بعله مامان، بعله مامان"!
ملیحه ورژن جنوب آمریکایی هم شلخته اس. باید بگم تا به حال هیچ زنی به این شلختگی ندیدم. آدم تمییزی نیست. موهای ژولیده و تن کک و مکی اش آدم رو یاد "جودی آبوت" زمانی که هنوز توی پرورشکاه زمین می سابید می اندازه. شل و وارفتگی اش مثال زدنیست. تو گویی که همین چند دقیقه پیش دو لیتر ماست هورت کشیده باشه. شاید 20 سال "سینگل مام" بودن استخوان هاش رو نرم کرده است. دو دختر بیست و خرده ای سال داره که کپی برابر اصل اویند. معتقده که مادر "پروتکتیوی" بوده است. دختر بزرگترش یک نگین روی گونه، چند خال کوبی زشت رنگی روی بازو و دست، موی زیر بغل نتراشیده و تنی آفتاب سوخته داشت وقتی با من دست داد و بهم فهماند که اسمش "کریستین" است. به نظرم برای یه همچین آدمی با این مشخصات، خیلی هم "گود جاب!". اگر من سینگل مام می بودم و دو دختر پابلیک اسکول رفته در آمریکا بزرگ می کردم، از کجا معلوم که یکی شون تزریقی نمی شد و دیگری شب تا صبح به میله های میخانه ها و استریپ کلاب ها تاب نمی خورد تا ملت روی تنش خامه و سیروپ شکلات بریزن و توت فرنگی هاشون رو بهش آغشته کنن و بذارن توی دهنشون تا آمپر بچسبونن!
زندگی کردن توی خونه ملیحه مزایای هم داره البته. اینکه به هر دوتا بیمارستانی که باید برم نزدیکم. تا بیمارستان اصلی، فقط 10 دقیقه با اتوبوس راهه. حموم و دستشویی ام جداست و می تونم با بستن در اتاقم، از بوی مطبوع "لیتر باکس" گربه هاش در امان باشم. دو تا گربه داره که اگر مرام ملیحه رو توی دنیای گربه ها نداشتن و در نتیجه تنشون جونور نداشت، بودنشون حتما مزیت به حساب می اومد. به لطف گربه ها و کدبانو بودن ملیحه با پدیده ای به نام "کک گزیدگی" آشنا شدم. راه که می ری کک ها می پرند روی پاهای برهنه ات. کک رنگی تیره داره. مطمئن هستم که رنگش نتیجه "همولیز" است. مثل رنگ سنگ کیسه صفرای آدم هایی که "سیکل سل آنمی" دارن، یا رنگ پوست تالاسمی ها. آهن خون که رسوب می کنه، باعث تیره شدن می شه. کک ها می پرن و فرار می کنن. با توجه به چثه 1-2 میلی متری شون، رکورد مرتفع ترین و طویل ترین پرش جهان متعلق به همین موجودات است. باید با دو انگشت سریع بگیریشون. هرقدر فشار بدی، نمی میرن چون پوسته کتینی شان سخت است. باید وقتی بین دو انگشت فشار دادی و کمی گیج و ویج شدن، بذاریشون روی سطحی سفت و با ناخن له شان کنی. ترقی صدا می دن و لکه ای خون تازه که متعلق به توست ازشون به جا می مونه. تا جایی که یادمه، جای گزش رو نباید خاروند. در مناطق آندمیک، عامل طاعون یا تیفوس در مدفوعشون روی پوست قربانی باقی مونده و با خارش ممکنه به شکل مکانیکال منتقل بشه به دهانه محل گزش و بعد به خون و بعد هم که مابقی ماجرا... .
ملیحه معتقد است "بوی فرند" اش آدم شلخته ای است. من هم بلافاصله پناه بردم به ریش مرلین که: "شکر! نابودتر از این آدم هم پیدا می شه و چقدر من خوشبختم که من از هم خانگی با چنین موجودی بی نصیبم". اون سری برام تعریف می کرد که موبایل بوی فرند مرتب و پاکیزه اش رو چک کرده و چند تا تکست به پارتنر سابق اش رو رصد کرده. به دنبال این پیشماد نامیمون، ملیحه تریپ قهر بر می داره و بعد از اینکه 300 دلار از کردیت کارد آقای پاکیزه خرج بلیط "فاکس تیاتر" می کنه، دلش خنک می شه و سعی می کنه که این اتفاق رو فراموش کنه. او آقای مرتب رو کاملا روشن می کنه که دیگه شکر خوری اضافی موقوف! آدم های سنتی که 3 سال با یکی هستن و بعد 3 سال روابطشون در حد چک کردن همدیگه و گروکشی و حال گیری است، همه جای این کره پهناور دیده می شن به فضل الهی. از هر رنگ و فرقه و مرام و ملیتی.

ثانیا که ناخواسته درگیر فاز دوم یک "کلینیکال ترایال" ام. در فاز دوم گروه کوچکی از جامعه هدف دارو انتخاب می شن تا تاثیر دارو با دارو نما و دارو های مورد تائید "اف دی ای" مقایسه بشه. منظورم از جامعه کوچک، تعدای معمولا زیر 500 نفر است. مطالعه یمان "مولتی اینستیتیوشنال" ئه. 10 مرکز در آمریکا و 2 تا در کانادا. هدف این است که هر مرکز 12 بیمار رو رندوم کنه بین دو گروه پلاسبو و داروی "اینوستیگیشنال". چون داروی جدید هدفش کاهش تاثیرات ایسکمیک به دنبال جراحی آنوریسم آئورت است و دارویی در حال حاضر بدین منظور توی بازار موجود نیست، در رندوم کردن، گروهی برای درمان شدن با داروی انتخابی نداریم. سرجمع حدودا 150 نفر در 12 مرکز درمانی به مطالعه وارد خواهند شد. ما تا به حال 9 نفر رو وارد کردیم و نمونه های خون و مایع نخاع رو فرستادیم به آزمایشگاه رفرانس. هر کدوم از این 9 تا مریض یه زونکن غول دارن و اطلاعاتی که 1000 جا از کاغذ و صفحه اینترنتی و پروگرس نوت و... ثبت می شه. دهن آدم سرویس می شه کورس های آنلاینی که فقط مربوط به همین مطالعه خاص هستن رو بگذرونه. اطلاعات وارد شده 2-3 بار توسط آدم های بی طرفی که معمولن گیر و ناراحتن، مونیتور می شه. تازه این به جز اون سوروایلانس آخر مطالعه اس. خلاصه به قول "جینی" -همکار محترم تازه- "rear" آدمی لطمات جبران ناپذیری می بینه تا این تموم بشه. تازه این فاز دوم ترایال است. فاز اول که متمرکز ئه روی فارماکوکینتیک و فارماکوداینامیک دارو، روی داوطلبین سالم برگزار می شه. هدف بررسی عوارض جانبی، دوز گذاری، سطح موثر خونی و... است. فاز سوم هم همون مطالعه اصلی است که بالای چندین 1000 نفر رندوم می شن بین گروه های پلاسبو ، داروی "اینوستیگیشنال" و درمان انتخابی دارای تائید "اف دی ای". مریض ها توی فاز سوم بالای 2-3 سال فالو می شن تا از عوارض میان مدت دارویی هم اطلاعاتی به دست بیاد. سوروایلانس ها تا زمانی که دارو توی بازار هست، ادامه پیدا خواهد کرد. برای اطمینان از امن بودن دارو و نداشتن اثرات جانبی بلند مدت. همه همه این ها رو گفتم که به روح پر فتوح کامی جون و مرضی بانو درود بفرستم که به سبک دلبرانه ا.ن، می خواستن توی اون هفته جاری، ملت رو با کشف داروی ضد ایدز سورپرایز کنن. بعد آزمایش کردن روی 4 تا موش.   جامعه علمی جهانی نجابت کرد، چیزی حواله شان نکرد. به قرعان! تموم انگشتای 4 دست و پا هم کمه برای این سطح از توهم. هیچ وقت زمان سورپرایز کردن نرسید. لابد یه عاقلی پیدا شد که بترس از بی آبرو شدن ات آقای دکتر!

ثالثا که عمل باز آنوریسم آئورت قفسه سینه، عملی به شدت "بروتال" است. وحشی است. مریض رو به پهلو بی هوش می کنند و لوله تنفس رو در ریه راست کار می گذارن. ریه چب با انسیزیون جراحی کامل جمع می شه و دسترسی جراح رو به آئورت نزولی فراهم می کنه. 2-3 دنده رو از پشت کامل جدا می کنن و می اندازن تو سطل آشغالی. چند نوبت نمونه خون و مایع نخاعی مطالعه مان زمانی جمع آوری می شه که مریض زیر عمل ئه. هربار که می رم توی اتاق عمل، با آدمی مواجه می شم که به چهلو خوابیده، پشتش به منه و نصفی از بالا تنه اش رفته. از دور انقباضات منظم قلبش به وضوح دیده می شه. انگار که حیوانی دریده باشدش و بعد از سیر شدن نمیه کاره رهاش کرده باشه. ماسک، عینک محافظ و گان جراح پر از قطرات خونه. همواره با نیشی باز و انگیزه ای دوچندان، اتاق عمل رو ترک می کنم.

رابعا که از الآن خواب های جاموندن از امتحان، خراب شدن نمره، بلد نبودن سوالا و از این دست مزخرفات شروع شده. همچین آدمی نبودم من. شب کنکور تخت خوابیدم و اگر کسی صبح بیدارم نمی کرد، جا می موندم. اعصاب آدم ضعیف می شه سنش که می ره بالا. موهاش هم می ریزه در ضمن، گر شدیم رف.