۱۳۹۴ فروردین ۱۲, چهارشنبه

نزدیک النظرهایی که باید روزی به تاریخ جواب بدهند

1.       امروز هم جینی نیامد سر کار. پدرش خون در ادرارش داشت. بیحال شده بود و می لرزید. دیشب گفت که قرار است او پدرش را به بیمارستان ببرد. امروز رساندم به ایستگاه قطار. بعتر اس ام اس زد که حال پدرش خوب است. بابا با وایبر پیغوم فینگلیش درب و داغانی فرستاد که عکس گرفتیم از سفرمان. برایم فرستاد. بابا پیر تر شده از موقعی که اومدم. انگاه کوچک تر شده. مامان اما همانطور که بود، هست. در این سن آدمها ظرف 5-6 ماه پیر می شوند انگار. دگمه ای در بدنشان خاموش می شود گویا.
2.       حالا که جینی نیست تا با او برگردم، نشسته ام و هر دو دقیقه یک بار صفحه ی بی بی سی، رادیو فردا، یورو نیوز، دویچه وله، گوگل پلاس و... رو ریفرش می کنم تا شاید حاوی خبری تازه باشد. آفتاب در لوزان حتمن غروب کرده. امیر پایور می گفت با غروب آفتاب، شاید خورشید تفاهمات هسته ای در ایران طلوع کند. همین که اون کسری ناجی ئه رو اعصاب نیست که با هیجانی مثال زدنی از شک و شبه هایی زیاد در راه رسیدن به تفاهم داد سخن بگوید باید خدا رو شکر کرد. نمی دونم چرا اینقدر این آدم روی اعصاب من ئه! حوصله اش را ندارم تا ایستگاه اتوبوس بروم و برگردم خانه. نمی دانم چه شد که ملتی در یک همچنین روزی رای دادن تا بر اساس اون مردی که احتمالن در 5-6 سال آتی زندگی اش به پمپرز احتیاج خواهد داشت، سرنوشت 78 میلیون ایرانی را ظرف 24 ساعت تغییر دهد.
3.       جینی گفت اگر اسرائیل به ایران حمله کند چه می کنی؟ دلم می خواست بگم گل بگیرن دهن توی پفیوز رو. طبیعتن که نگفتم. به جاش لبخند زدم و گفتم بر می گردم ایران. با خودم فکر کردم اگر یه همچین جنگ جهانی سومی رخ بده، من توی کدوم جبهه ی احتمالی در حالی که دارم زخمای یکی رو بخیه می کنم یا جلوی خونریزی دیگری رو می گیرم، به دلیل اصابت خمپاره یا ترکش یا هر عن دیگه ای به صد تیکه ی نامساوی تقسیم می شم؟!چند روز پیشترش گفته بود که در کلیسا به ملت گفته اند که در انجیل آمده که باید به اسرائیل کمک کنیم، چون قوم برگزیده خدان. اون موقع حوصله نداشتم باهاش بحث کنم که اون عنتری که یه همچین مهملی رو به خورد تو و امثال تو می ده، نمی دونه که قوم بنی اسرائیل لزوما ربطی به اسرائیل فعلی و حکام اش و تفکرات جنگ طلبانه شان نداره؟

4.       الآن آدم هایی هستن توی آفریقا که هر آن تنشون می لرزه که مبادا بریزن تو خونه ها و دختراشون رو بدزدن. پدر و مادرهایی وجود دارن که از اخبار فهمیدن که داعش سر بچه هاشون رو از بدنشون جدا کرده. آدمهایی توی همین ایران هستن که وقتی شخص اول مملکت سر قدرت طلبی و تمامیت خواهی با سرنوشت 78 میلیون ایرانی قمار می کنه، چندین ماهه گوشت قرمز نخوردن، تن فروشی می کنن، اوقات 7-8 سالگی شون سر چهار راه ها به فال و گل فروختن می گذره و موندن از کجا هزینه های درمان بیماری شون رو دست و پا کنن. آدمهایی هستن که سر اتفاقات سال 88 و بعدش به واسطه اینکه نظر عاقا به نظر اون احمدی نژاد دیوث نزدیک تر بود، پشت میله ها هستن. پس من بهتره گه کمتری بخورم در مورد نزدیک بودن امتحانات و نگرانی ام بابت مچ شدن، ناله نکنم. 

۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه

همین روزهای نو

یکی از شیشه های مربای آلبالویی که مامان فرستاده رو باز می کنم. سعی می کنم با برنج تایلندی که مزه خاک اره می ده و وقتی نگاهش می کنی شفته می شه، آلبالوپلو درست کنم. به ضرب کره و زعفران. حتی شبیه چیزی که او درست می کند هم نمی شود. آلبالوها مال درخت حیاط کوچک خانه ی مان است. هر سال مربایش می کند و می فرستد برای منی که عاشق آلبالوپلو هستم. نمی دانم آلبالو پلو رو قورت بدم یا بغض دو سال و سه ماه تلمبار شده رو.
بهاری می آید که نشانی از شور و حال نوروز ندارد. همیشه توی دلم به فرنگ نشینان می گفتم که چرا اینقدر چس ناله ی تان به راه است. حالا خودم...
رفتم و تمام 26-27 تا از عکس هایی که توی این مدت 2 سال و خرده ای خودم درش بودم رو چاپ کردم تا بفرستم براشون.
6-7 ساعت مانده به تحویل سال، توی کلینیک جراحی توراکس ام. دلم می خواهد زودتر به آمار 150 تا مریض سرطان ریه مون برسیم و در عین حال دلم نمی خواهد کسی سرطان بگیرد. می خواهم همه در کف این باشند که چقدر پیگیر دنبال یافتن بیمار بودم و 150 تایی که قرار بود توی 2 سال وارد مطالعه شوند را یک ساله جمع کردم و به واسطه این حرکتم، اندکی به آرزوی رزیدنتی جراحی که این روزها از نرسیدن بهش نگرانم، نزدیک تر شوم. ولی نمی خوام برای اینکه من رزیدنت شوم، آدم ها عزیزانشان را از دست بدهند. روزهایی از خواب بیدار می شم و می گم اگر نشد چی؟ با خودم می گم بر می گردم و در عوض اروتوپد می شوم.
امروز خیلی دیر از خواب بیدار شدم. جینی گفت که قرار نیست امروز بیاید سرکار. خوشحال شدم. حالا در خلوتم، لحظات تحویل سال به حال خودم خواهم بود.
آرزو می کنم امسال هسته ای به توافق برسد. جنگ سوریه تمام شود. بشار اسد دست در دست داعشیان سقط شوند. سرکرده های نظام نطرشان به نظر مردم نزدیک شود. مردم شادتر باشند. زندگی شان سختی های کمتری داشته باشد. بچه ها کمتر کار کنند. زن ها کمتر مورد خشونت قرار بگیرند. آدم های عزیز زندگی ام، تزهایشان را دفاع کنند، خانه دار شوند، دکترا قبول شوند، تنها نباشند، زنده بمانند، تن شان سالم باشد و لبانشان بخندد.
آرزو می کنم سال نو پربرکت باشد.

...
می گوید: آن دورها را می گویم! روزهای جدید را می بینی؟
نسیم، بوی شبدرهای مرطوب را با آواز کوکویی سرمست می آمیزد. می گویم: نه نمی بینم. می پرسم: شاید همین روزها را می گویی؟ همین روزهایی که درش هستیم. نکند تو همان دیروزتر های من باشی؟

۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

کِیس های پیچیده طبیب عشق. همانی که مسیحا دم است و مشفق

برخی اوقات وقتی بیماری با بریدگی مراجعه می کند، می بینی که لبه های زخم کهنه شده اند. رنگشان متمایل شده به آبی و پوست کمی جمع شده. در این مواقع وقتی لبه های زخم را بی حس کردی، باید اسکالپل را برداری و لبه های زخم را تازه کنی. باید بافت مرده را ببری و بریزی دور. اینجوری زخم زودتر و با اسکار کمتری ترمیم می شود. برخی اوقات اما وقتی زخم را معاینه می کنی، می بینی که تاره ی تاره است. هنوز دارد خون می دهند و پوستش زنده است. فقط می ماند که لبه ها را به هم نزدیک کنی تا زود جوش بخوزند به هم.
حالا حکایت بعضی از آدم هاست. بعضی ها را جان به جانشان کنی تازه اند. کهنه شدنی نیستند. انگار رابطه ی تان هنوز دارد نفس می کشد و همینجاست. مثل اینکه همین چند روز پیش با پالتوی مشکی و شال سرخ از پشت جمعیت سرک کشید و با لبان سرخ ماتیکی که به پهنای صورتش می خندید، گفت: "سلام". انگار همین چند ساعت پیش بود که ناگهان مچ خودت را گرفتی که: "هی پسر، پس آدمها وقتی عاشقند، این می شود حال روزشان!". گویی چند دقیقه بیشتر نگذشته است که لبانش را بوسیدی و حالا آمده ای آن اتاق تهی، جایی که پنجره اش به درختان پشت ساختمان باز می شود و آدمهاش به زیان اینگلیسی صحبت می کنند، نشستی پشت میزت به USMLE خواندن. سلام و خداحافظی اش به حدی تازه است که انگار هر روز دارد اتفاق می افتد. عزیز بودن این آدمها کهنه نمی شود. ظرافتی که در رابطه ات داشتی هنوز در جریان است. صدایش هنوز دلپذیر و خنده هایش کما فی السابق سرخوش ات می کند. به حدی پر رنگ و جلوی چشمان ات است که انگار می توانی همانطور که از زمین می کندی اش و بین زمین و هوا می بوسیدی اش، بلندش کنی و بگذاری اش آنجایی از زندگی که دلش می خواهد. همه اینها عالی است، به نظرت هیچ جای کار ایراد ندارد، اما تلخی ماجرا این است که هر قدر هم که زخم نبودنش تازه باشد و با مهارت تمام لبه هایش را به هم برسانی، ترمیم نمی شود پدر جان، ترمیم نمی شود. تنها کاری که از دستت بر می آید، این است که یک دستمال برداری و یه گوشه بشینی و مدام خون ها را پاک کنی...

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

کمی آهسته تر زیبا*

زندگی بدون خیالپردازی و فانتزی برای من مثل قهوه بدون "نصف و نصف"** است. مثل قورمه سبزی بی سالاد شیرازی. عین خداحافظی از مخاطب خاص بدون بوسه. فانتزی ها گذرایند. متنوع و درهم. برای برخی اکشن پلن های دفعی/برنامه ریزی شده دارم و برخی در همان مرحله توهمات تمام می شوند.
سایت معظم فیض بوک، پیغام داد که "س" که فالو اش می کنم (همو که یه عالمه فالوئر دارد، شاید هزارتا، کمی بیشتر یا کمتر؛ و در میان آنها گمنام ترینشان هستم، چون از روی ترکیبی از غرور و بخش Avoidant شخصیتم و این حقیقت که "حالا که چی؟" و یه عالمه علت دیگه ی خودآگاه و ناخودآگاه، یکبار هم پای کارهای بی نظیر و اوریجینال هنری اش لایک نکوبیدم و به به و چه چه نکردم)، “In Relationship” است با آقای فیلان. تا همان چند روز قبلش فکر می کردم که چه دلپذیر است آدم پارتنری داشته باشد که ساز بزند و نمایشگاه کارهای اوریجینالش را در فرنگ دایر کند و آدم مدام ازش چلیک چلیک عکس بندازد در حالی که دارد تابلوهایش را برای مامازل"پومه" در فیلان گالری پاریس شرح می دهد یا زمانی که لباس آستین حلقه ای دامن دار سرخابی اش را با ماتیک قرمز پوشیده و گیس های بلند مشکی اش از یک طرف روی شانه اش ریخته و روی کاناپه یه لم داده و به شاتر دوربین من -که پائین تر از او، روی زمین نشسته ام و از پس لنز دوربین نگاهش می کنم- از بالا، خیره شده و لبخندی محو روی صورتش نشسته است.
در فیض بوق دیدم که سین “In Relationship” است با آقای فیلان و من در عوض لایک کوبیدن و تبریک گفتن، بلند شدم، و پاکت سیگارم رو برداشتم و "نخود فرنگی"*** را به گشت شبانه ای کوتاه دعوت کردم. او بانویی بود که در آن وقت شب، دعوتم را به راحتی قبول کرد.

* بخشی از یکی از معروف ترین آهنگ های دنگ شو
** نام فرنگی اش Half & Half است. همان کرم خودمان است. شیری با غلظت بالا و چرب
***اسم یکی از سگ های جینی. شارپه ای به نام “Sweet Pea”. با اینکه کمی بو می دهد، بسیار خوش اخلاق است و با اینکه تنها دو هفته از آشنائی مان می گذرد، به اندازه ای که حسادت صاحبش را برانگیزد، من را دوست دارد. من هم متقابلن دوستش دارم. می آید در اتاقی که درس می خوانم و ساعت ها روی زمین دراز می کشد. هر از گاهی جلو می آید برای نوازشی که معمولن در سکوت برگزار می شود...

۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

Blue memories dressed with blue cheese

کتابم درست در جایی که عوارض داروی های ضدافسردگی رو توضیح می دهد، جلویم باز بود و آقا نوری داشتند "دیدمت، آهسته پرسیدمت" را می خوندن؛ و من هم همزمان غوطه می خوردم در خاطرات تئاتر "هفت شب با مهمان ناخوانده در نیویورک"* و به بلو چیز (Blue Cheese) فکر می کردم. به اینکه با وجود کپک های آبی رنگش و با اینکه یک زمانی معتقد بودم ملت تا چه حد می توانند در آن واحد تهی از درایت و سلیقه باشند که از یه همچین ماده ای خوششان بیاید، اما حالا اقرار می کنم که هرگاه به همبرگر اضافه شود، آیتی می شود برای خردمندان که در آن تدبر کنند. وقتی فلیکس فرناندز اس ام اس زد که ترانسپلنت ریه اش فردا ساعت 3 بعد از ظهر است، موضوع سومی هم مشغولم کرد که از کی تا به حال آدم مرگ مغزی ای که یه عالمه از اعضایش آلردی از تنش خارج شده است را می توانند 17-18 ساعت نگه دارن برای پیوند عضو...

*: با اینکه دست علی نصیریان در میانه های مدت اجرای نمایش شکست، او تا انتهای روی پرده بودن کار با دستی گچ گرفته به اجرایش ادامه داد. فرهاد آئیش کارگردان بود و آخر نمایش "دیدمت، آهسته پرسیدمت" را با ریمیکس می خواند.
پائیز بود...

۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

سوار بر آرزوی کودکی

1.       رفتم و 120 دلار نازنین رو دادم و یه عدد دوچرخه کورسی 10 دنده پژو ساخت اوایل 80 میلادی خریدم. بهش می گویند Spirit. اول می گفت 150 تا و فقط راضی شده بود 10 تا پائین بیاد. اما آخر سر ایمیل زد که بیا 120 برش دار. یادم میاد یکی از آرزو های خیلی جدی ئه دوران کودکی ام داشتن دوچرخه کورسی دنده ای بود. اینکه می گم آرزو، یعنی آرزو! حاضر بودم 10 سال برایم هیچ کادویی نخرند، هیچ کسی، هیچ چیزی بهم ندهد، اما یه دوچرخه دنده ای کورسی داشته باشم. استایلی که سوار رویش خم می شود را همیشه دوست داشته ام. مادر و پدرم اما هیچ وقت دوچرخه ی کورسی برایم نخریدند. معتقد بودند چون در سن رشد هستم، قوز در می آورم و بعدها باهاس بدهند با چکش صافم کنند. هیچگاه سوار هیچ کورسی ای نشدم، اما وقتی نیم رخ جلوی آینه می ایستم، قوز پشتم و افتادگی شانه هایم به وضوح پیدایند. هوای آتلانتا هفته گذشته به شدت سرد شده بود. توی روز دمای هوا به زیر صفر می رسید. اما این باعث نشد سوار آرزوی دوران کودکی نشوم و عقده های نوجوانی رو خالی نکنم. اگر پائیز تن پوش درختان را ندزدیده بود و آتلانتا دوران سبزش را می گذراند، حس لانس آرمسترانگ را داشتم در آخرین مراحل تور دو فرانس در ارتفاعات سرسبز تابستان آلپ. زمانی که هنوز مواد نیروزایی در کار نبود و او در هیات خود لانس محبوب آمریکایی ها پی در پی جام قهرمانی تور دو فرانس را در اروپا از اروپایی ها می ربود. این اولین باری است که در این دو سال در یک آن اینقدر خرج خودم کرده ام. باشد به حساب جایزه ای برای دو تا امتحان.
2.       اسباب کشی کردم. جینی مهربان است. تجربه ی منحصر به فرد زندگی در خانه آدمها یادم داده که هم می شود هر ماه دلارهای عزیز را دو دستی بدهی به صاحاب خونه و همزمان با او معاشرت کنی و صمیمی باشی. لورین 97 ساله و حالا جینی حدودن 60 ساله. در سرمای ساعت 6 صبح ولم نمی کند دم ایستگاه مترو و در تاریکی هوا تا بیمارستانی که در داون تاون است می رساندم. فکر می کنم افسرده است و اضافه وزن دارد. دارد می رود کلاس لاغری و هفته ای دو جلسه تراپیست اش را ملاقات می کند. آدمی سنتی است. با اینکه هیچ وقت بچه دار نشدنش رنگ و بویی فمینیستی دارد، در خانه اش انبوهی از کریستال و جا شمعی پبدا می شود. یخچال اش از خوراکی جات و کمد ها و اتاق ها از زور لباس و کفش و کیف در حال انفجارند. لیترالی تا به حال این همه کفش و کیف که مال یک نفر باشد را یک جا ندیده ام. بعد از کار وقتش را جلوی تلوزیون می گذراند. شوهای ها احمقانه می بیند. می تواند با اندک هزینه ای آچ بی او یا شو تایم داشت و فیلم و سریال حسابی دید. اما فکر می کنم ترجیحش این سریال های دو زاری است. خیلی مهریان است. به کارش مسلط است و کلی تجربه ریسرچ کئوردیناتوری دارد. مدرسه پرستاری را با علاقه و مطالعه تمام کرده است. دانش پزشکی اش برای یک پرستار عالی است. تا ترم دوی پزشکی هم جلو رفته بود، اما حال نداشت ادامه دهد. بی شک توانایی اش را داشت.
3.       این چیزهای سیاهی که خانمها دور چشم می زنند، در اینجا حیاتی ترین بخش آرایش کردن خانمهاست. حکم ماتیک قرمز در ایران را دارد اصن. تو گویی آدم دیگری شده بود "Amber" وقتی بی سیاهی دور چشم دیدمش. دائم السیاه دور چشمند بانوان اینجا.
4.       اسم وبلاگم خیلی احمقانه و بی ربط است. نتیجه ی اوضاع نابسامان زمان بنیانگذاری اش می باشد. در فکر تغییر نامم.
5.       یادت باشد وقتی دیدم ات، وقتی برای اولین بار در گوشه دنج کافه ای نشسته بودیم، من بستنی شکلاتی سفارش داده بودم و تو هر چه که دوست داشتی، وقتی هیجان اولین ملاقات ها با تردید ها و خیالپردازی ها آمیخته می شد، زمانی که صورت ها تازگی دارد و تردید مرزی نمی شناسد، آن موقعی که هنوز روسری نمی گذارد خرمن زیبای موهای خرمایی ات را ببینم و خودم را در میان عطر تن ات گم کنم، در جایی برای خودم بنویسم که چه پیش آمد وقتی برای اولین بار ناگهان دیدم که چهره ات می خندد. 

۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

از میان تلمبار شده ها

1.       چهارشنبه دو هفته پیش مهمونی کریسمس دپارتمان بود. الیزابت از آن دخترهایی است که از همون نگاه اول متوجه می شوی که خبری از شرارت و شیطنت در درونشان نیست. منظورم شرارت و شیطنت بد نیست. یک مدل پدرسوختگی ملوی خوشایند. او یک لیدی است. آدمی که فنجان قهوه را با نعلبکی اش!! با هم از روی میز بر می دارد، آهسته فنجان را بالا می آورد و جرعه های کوچک از لبه اش می نوشد. بین هر جرعه فنجان را می گذارد روی نعلبکی و لبخند می زند. یا کلا یک پنجم بشقابش را از غذا پر می کند و از استیک اش تکه ای به اندازه یک بند انگشت خودش می برد و با وقاری مثال زدنی دقیقن 30 نوبت می جود و فرو دادن لقمه اش را کسی نمی فهمد. این آدم کلی جذاب تر هم می شود وقتی می بینی با همسر سیاه پوستش به مهمانی می آید. به همان ملایمت دستش را می گیرد و به شوخی ها و سر به سر گذاشتن هایش جلوی باقی آدمها با لبخند هایی ملیح پاسخ می دهد. خودم می فهمم که امثال الیزابت (فارغ از بیگانگی های فرهنگی) شاید مناسب من نیست. مدتهاست دور شدم از سنت هایی که می گوید دختر باید باوقار، محجوب یا متین باشد. البته وقار و متانت صفاتی عالی هستند، اما نه مختص جنسی خاص. کراشم به الیزابت هم سرباز کردن چشمه هایی در حال زوال است که یادگار فضای سنتی-مذهبی دوران کودکی و نوجوانی ام می باشد.
"دریک" هم یک جنتلمن واقعی است. آن اوایل که آمده بودم با حوصله و مهربانی کمکم می کرد تا کارهای اداری ابتدایی را انجام دهم. از ایمیل های پشت سر من حوصله اش سر نمی رفت و با دقت و سر فرصت توضیح می داد. او هم که یک افریکن امریکن است، با پارتنر همجنس اش آمده بود. "داهودا" در نیویورک مدرسه طب را تمام کرده و از هاروارد مدرک روانپزشکی اش را گرفته بود! از اموری فلوشیپ روانپزشکی کودکان داشت. این فلوشیپ خاص به دلیل اهمیتش برابر با دوره رزیدنتی روانپزشکی (3 سال) طول می کشد. کلی با هم صحبت کردیم. او هم یک جنتلمن بود. دریک معتقد بود که من غمگینم. گفتم شاید اینترو ورت ام و تو فکر می کنی که غمگینم. داهودا گفت نه نیستی! خیلی خوب با اینکه من را نمی شناختی، خودت را معرفی کردی و حالا که 20 دقیقه هم نشده، داری با من صحبت می کنی. شانه ام را بالا انداختم. گفتم من خودم را درونگرا می دانستم همیشه... . ساعت 8 داهودا از دریک پرسید که آیا مایل است کم کم بروند؟ او هر روز ساعت 6:30 صبح سر کارش است. دریک بلافاصله جوابی نداد. داهودا ادامه داد که او به هر حال می خواهد برود و در جواب دریک که گفت آیا من رو تنها می ذاری؟ خیلی ساده گفت، البته! تو تا هر زمانی که مایلی بمان! البته که بالاخره هر دو با هم رفتند. کل ماجرا که به جز من عده دیگری در سکوت شاهدش بودند، به نظرم کاملن عادی می آمد و اصلن غریب نبود.
2.       یک هفته هیوستون بودم. برای امتحان دوم. معتقدم اگر اتفاق غریبی نیافتد، پاس می شود. حالا مانده دوتای دیگر که یکی اش به اندازه اولی مهم است و دیگری به اندازه دومی تا حدودی از الآن می توانم بگم که پاسش می کنم. نشد که بروم و NASA Space Center هیوستون را ببینم. مرکز بیرون شهر است و آخرهای هفته اتوبوس نمی رفت تا آنجا. تورها، خون اجداد مرحوم شان را حساب می کردند. در عوضش رفتم موزه Fine Art و کارهای دالی، مونه (نیلوفرها آبی)، دگا (رقصنده ی روس) و پیکاسو (دو زن در برابر پنجره، پارو زن، سه زن بر سر چشمه، زنی در کلاه بنفش و زنی در کلاه قرمز) را دیدم. موزه ها محترم ترین مکان های شهرند. موزه گردی از جدی ترین لذت های سفر. 6-7 ساعت برای خودم راه رفتم و سرخوش بودم.
3.       نشستم و 3 ساعت مصاحبه سم هریس را با "سنک یوگور" دیدم. کتاب هام برای امتحان بعدی رو از آمازون سفارش داده بودم و هنوز به دستم نرسیده بودن. یه جورایی وقتی نشستم پای صحبتشان، بی اختیار تا تهش را دیدم و نشد قطعش کنم. سم هریس پیامبر آتئیست هاست. یا به قول رضا اصلان آنتی تئیست ها. نوروساینتیست است و فلسفه می داند. از قیافه اش هوش و ذکاوت شره می کند. معتقد است اسلام Motherload of bad idea است. مسیحیت و یهودیت را پوچ و بی مصرف می داند، اما باور دارد که اسلام به شکل ویژه ای خطرناک است. روی "شهادت"، "جاودانگی در بهشت" و "جهاد" تاکید می کند. ایده هایی که به گفته او در بقیه ی ادیان وجود ندارند و متخص اسلام است. قبول دارد که از لحاظ تکست، قرآن، طورات، عهد قدیم و عهد جدید همگی به یک میزان ترویج خشونت می کنند و در جاهایی حتی عهد قدیم، محتوای خشونت آمیزتری دارد؛ اما "جهادیسم" را پیام اصلی و اصیل اسلام می داند. معتقد است پیامبر اسلام خود یک جهادیست تیپیکال است و اگر بخواهی در مسلمان بودن ات صادق باشی و مانند یک مسلمان واقعی منطبق با تکست عمل کنی، ناچاری که خودت را در اتوبوس یا هواپیما منفجر کنی تا به جاودانگی در بهشت و 70 حوری موعود دست یابی، یا آدم هار بربایی و به زور شمشیر و دار زدن مسلمان کنی. بن لادن به گفته او یک مسلمان واقعی و صادق در باورهایش است. میزبان او در مصاحبه ترک تبار است اما بزرگ شده ی آمریکاست. او از اسلام خارج شده و حالا یک آتئیست است. حقوق خوانده و به همین خاطر خوب می داند کجا او را گیر بیاندازد. آنها هر دو در برابر آدم هایی مثل رضا اصلان در یک تیم اند اما "یوگور" لجش می گیرد وقتی هریس، دیگر ادیان و پیروانش را از جنگ افروزی هایی که به نام دین انجام داده اند تبرئه می کند و در عوض به شکل منحصر به فردی به دین اجداد او حمله می کند. نمونه بارزی که هریس سعی دارد زیر سیبیلی رد کند - الیته هرچند که سیبیل ندارد-  هیتلر است. او در مورد نسل کشی و جمله معروف هیتلر به این مضمون که "من از جانب خدا وظیفه دارم که با قوم یهود به مبارزه برخیزم..."، به زیرکی یک فاکتور مهم بررسی متون یعنی Context را مطرح می کند و معتقد است با اینکه هیتلر و رفتارهای او وحشیانه است، در زمان بربریت هم انجام نمی شده و قابل دفاع نیست، اما این عقاید مسیحیت نبوده که از او هیتلر ساخته. می گوید که باید اوضاع سیاسی و اجتماعی قبل و حین جنگ جهانی دوم را هم در نظر داشت. اما وقتی مثلن به فتوحات مسلمانان در زمان خلیفه دوم یا حکومت عثمانی اشاره می کند، با اینکه آن وقایع با فاصله ی بیشتری از دوران مدرن رخ داده، معتقد است که اصولن روح اسلام موافق چنین رفتارهایی است و ماهیت اسلام، فارغ از اینکه در چه کانتکستی قرار می گیرد، خشونت زا است. "اینجاهاست که "یوگور" جوش می آرود.
مصاحبه خیلی جالب است. البته یک دعوایی هم بین سم هریس و رضا اصلان راه افتاده بعد از مناظره 2007 شان. اون مناظره را نصفه دیدم اما نمی دانم چرا یه آدم عاقلی پیدا نمی شه که این دو تا رو بشونه جلو هم مث بچه آدم با هم دعوا کنن. یکی این پشت سر او می گه و یکی اون پشت سر این.
4.       "جینی" خانم 57-58 ساله ای است که حالا 5 ماه شده که همکار من است. یعنی منظورم اینه که با هم در یک آفیس کار می کنیم. رابطه مان عالی، دوستانه و بر مبنای احترام متقابل است. هر از گاهی موقع صدا کردن من را sweat heart و baby و از این جور حرف ها خطاب می کند. اوایل معذب می شدم و فکر می کردم چون در حال rehabilitation از تمام شدن یک رابطه خیلی مهم در زندگی اش است، دلش تنگ شده و می خواهد بزند در کار من. به خصوص که مدام می گوید تو یک جنتلمن هستی و you are a catch و از این حرف ها. این ها رو هم جدی نمی گرفتم و فکر می کردم سن مادر من را دارد. خودم را می زدم به نفهمی و یبوست!! بیشتر مشکوک شدم وقتی گفت که پارتنر قبلی اش 10 سال ازش جوان تر بوده. آقای اکس پارتنر، کریسمس گذشته وقتی گفته بود که دیگر دوستش ندارد، سایز اش را بهانه کرده بود که من از زن چاق خوشم نمی آد و در ادامه اضافه کرده بود که: "تازه دیگه شام هم درس نمی کنی واسه ما"! به این سوی چراغ اگر دروغ بگم. فکر کردم بانو با یک مرد کلاته خیجی تیریپ داشته و خودش خبر نداشته! اما کم کم همه القابی که برای صدا کردنم به کار می برد، برایم عادی شد. به خصوص وقتی که با "تنینا" زن سیاه پوستی که سکیوریتی دم در یمارستان است، سلاملیک پیدا کردم و او هم از فردایش شروع کرد baby و sweaty به ناف من بستن. به این کشف و شهود رسیدم که این هم یکی دیگه از خصوصیات جنوبی هاست. نمی دونم با این همه مهربون بودن رو چه حساب برده داری می کردن؟
5.       مامان و بابا و به خصوص بابا هر از گاهی سیخونک می زنن که تو تکلیفت چیه و 33 سالت شد و... . هر بار درس و بلاتکلیفی رو بهانه می کنم. انصافن هم توالی خاطرنشان کردن هاشان کمتر شده. ناامید شده اند گویا. با خودم گفتم اگر بار دیگه دوباره این قضیه علم شد، کل ماجرا رو تعریف می کنم و می گم که دوران بازتوانی ام از رابطه ای در گذشته باید ابتدا سپری شود تا بتوانم با آدم دیگه ای وارد دیالوگی جدید بشم. 2-3 روز پیش اتفاق افتاد و اگر از 1 تا 10 بشود نمره داد به مناسب و با سیر منطقی تعریف کردن یک واقعه (10 بهترین مدل و 1 بدترین شکل)، من نمره یک را هم به زور می گرفتم. صدایم می لرزید و آخرش نشد که بغضم رو فرو بدم. نتونستم این حقیقت رو منتقل کنم که چقدر رابطه ام رو دوست داشتم و چقدر او برایم محترم و عزیز بوده و هست. پریشان گفتم و بی سر و ته. شاید به همین علت هم بعدش پدر جان رف بالای منبر که پسر جان، خرد پیشه کن و عقل را بر مسند قدرت برگردان و منطق را سرلوحه زندگانی قرار بده. تهش این بود که تا کی می خواهی به بهانه rehabilitation خریت به خرج بدی و دو نفر شدنت را به تعویق بیاندازی. طبیعتن که حرص خوردم و شاکی که اگر من از شما انتظار ندارم که مثلن به من بگویید: "حالا که این همه برایت عزیز بود، ما می توانیم تلاشمان را بکنیم، شاید هنور امیدی باشد و قضیه به سامانی برسد و..."، اما این انتظار را دارم که اقلن سکوت کنید و بگویید زمان حلش می کند و کمی تسلی خاطر بدهید. مثل سگ پشیمانم که چرا اصلن به کل قضیه را برایشان تعریف کردم. رک بهشون گفتم که ای کاش برایتان تعریف نمی کردم. بیشتر حرص خوردن. کلن حرص خوردم و حرص خوردند. به این نتیجه رسیدم مادر و پدرم با اینکه خیلی برایم عزیزند، پروسه کهولت در قضاوت و موقعیت سنجی شان را آغاز کرده اند. به علاوه آنها راست کار دختر و پسر نوجوان و جوان شان نبودند هیچگاه. همیشه از زندگی و انرژی و جانشان برای من و خواهرم زده اند. من هرچی شدم و بشوم را 100% مدیون شان هستم. در مقام مقایسه با نرم والدهای موجود، خیلی خوبند، اما مذهبی بودنشان، همیشه ترمز بوده و عامل اینکه هرقدر من و خواهرم از مذهب بیشتر فاصله گرفتیم، تضادهایمان بیشتر شود. کلی خاطره از دوران کودکی ام با پدر و مادرم دارم که سعی می کنم از یادم نبرمشان. تا شاید اگر بچه دار شدم در آینده، با او هم همانطور تا کنم. در عوض کلی خاطره از دوران نوجوانی و جوانی هم با آنها دارم که مدام مرور می کنم که اگر بچه دار شدی، یادت باشد این جور نگویی، این کار رو نکنی یا چنین انتظاری نداشته باشی... .
6.       همیشه یکی از جدی ترین شادی هایم آرام کردن آدم ها بوده و هست. از مریض ها گرفته تا خواهرم که PCR و وسترن هایش این روزها بازی در می آوردند. از "ح" که با بیماری همسرش و چالش های آن در جدال است تا مادر بزرگ که در جواب توضیحاتم در مورد پای شکسته اش می گوید: "وقتی این ها را می گویی آرام میشوم". از جینی که می گوید خیالش راحت است بابت اینکه قرار است بروم در خانه اش زندگی کنم تا او که خاطرش عزیز است و هر از گاهی باید یادش آورد که چقدر قوی و تواناست. اداره کردن یک زندگی حتمن راحت تر از یک سال درس خواندن و قبول شدن در امتحان دکتراست. وقتی اولی را به این خوبی اداره می کنی، از دومی چه باک؟