۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

پروپاگاندای سطح خستگی مملکت اسلامی مان

1.       دادگاه های آمریکا حق حضانت کودکی که هنوز به سنی نرسیده است که قانونا حق انتخاب بین والدین داشته باشد را به مادر می دهند. مادر در حالی که بی هیچ دعوای واقعی حقوقی دارای یک چنین حقی است همزمان دارای حق درخواست مستمری از پدر کودک نیز می باشد. این تنها موردی است که به پدر اجازه داده می شود که با آزمایش DNA مجاب شود که والد بیولوژیک کودک است. اگر نباشد، می تواند از پرداخت مستمری سر باز زند. در هر مورد دیگری، اگر مادر موافق نباشد، مجوز آزمایش ژنتیک تعیین والد صادر نمی شود. در بدترین سناریو دادگاه رای به جدایی می دهد اما رای به آزمایش ژنتیک نمی دهد.
2.       یکی از سالم ترین برنامه های تلویزیون همین "کلاه قرمزی" تعطیلات عید است. همین برنامه ای که دختر همسایه که حالا بزرگ تر شده و صحبت می کند به آقای مجری "ماچ" عیدی می دهد و پسرخاله رو در راستای ایجاد صمیمیت هرچه بیشتر می بوسد (در همین تلویزیونی که زمانی آقای دهنوی نشان می داد که بر اساس فرمایشات درافشانش پدر حق ندارد دخترش را از سنی به بعد ببوسد). آقای مجری در خیلی موارد ظرایف اخلاقی لزوما بدون دست مایه های مذهبی به بچه ها می آموزد. طنز و نوشته اش خوب است.
3.       اما در همین برنامه، زمانی که مردی که نماینده طبقه پایین جامعه است، همانی که عقل معاش ندارد و سنت دست و پایش را بسته و ندانم کاری های زیادی دارد، زن باردارش را مجبور می کند که بدود چون به خیال خودش با این کار بچه اش تنبل بار نخواهد آمد، آقای مجری یه کلام در نمی آید بگوید که با زنت درست رفتار کن. از زن پا به ماهت همان قدر انتظار داشته باش که از بچه دو ساله ات انتظار داری. زنی که نزدیک زایمان است از لحاظ جسمانی و روانی موجود شکننده ایست. این زن بعد از اینکه زایمان می کند، باید برود دور و نشان داده می شود که اصولن پدر و فرزند خیلی با هم حال می کنند، در حالی که خبری از مادر نیست. در خیلی از خانواده ها این "دور" لزوما یک مکان دور نیست. شاید این حس دور افتادگی پس از زایمان را خیلی از زنان فارغ از هر فرهنگی که درش رشد یافته اند حس می کنند. فلسفه وجودی چپتر "post- partum blue" در تکست بوک های مامایی هم لابد همین است.
4.       تصور کنید مادری را در روستای محمد آباد بلوچستان با بچه ای 10- 15 روزه، با همه آن اتفاقات فیزیولوژیک و سایکولوژیک بعد از زایمان، با همه تبعات اجتماعی ناشی از زندگی در چنان فضایی که لاید توان زندگی مستقل و اداره کردن مالی خودش را به او نداده است، چه برسد توان اداره کردن ترکیب خود و نوزدادش را! تصورش کنید زمانی که خبر از دست رفتن همسرش را می دهند. زمانی که او مانده است و نوزادی که قرار است عمری را بدون نان آوری با هم سر کنند.
5.       سلامی هم عرض کنیم به روح اجداد آقای مصباح و امثالشان که جان آدم های هزینه می شود بابت دکترین شان.

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

Do you drink any alcohol

NA اورژانس پرسید: "الکل می خوری؟" 
خواستم بپرسم کنجکاوی ام را بابت مزه کردن شراب Shiraz یا Shardonnay هم باید حساب کنم؟  300 سی سی ودکایی که در آن غروب لعنتی در تنهایی اتاقم خوردم را چی؟ خواستم بگویم الکل هوشیاری ام را تغییری نمی دهد. با آن حجم از الکل 45% ظرف یک ساعت، فقط کمی باید مواظب تعادلم می بودم. اما مغزم دقیق کار می کرد. فکر می کردم که اگر می گفتم لااقل تا May صبر می کردی، شاید لاتاری بردیم، و جواب می داد که: "خوب حالا فرض کن لاتاری هم بردی/م، بعدش چی؟"، جوابی نداشتم. اینجوری فقط معلوم می شد که دوری بهانه است. به حدی حواسم بود که اگر همان موقع از در می آمد تو، می دانستم که حق ندارم ببوسمش...

NA اورژانس منتظر جوابم بود. لبخند زدم و گفتم: "Oh, No!". 

۱۳۹۲ اسفند ۲۶, دوشنبه

با طحالم پذیرای سم اسبان خواهم بود

اگر چند سال پیش کسی بهم می گفت که بعدها به این فکر می کنی که وقتی سن ات از حدی گذشت، برای زنده نبودن تلاش کنی، خنده ام می گرفت. هنوز جرات خودکشی ندارم. منظورم ترسش نیست. روش ها کم رنج و بی تعب زیادند. منظورم بار روانی این کار است. جایگزینش شاید کمپینگ در ارتفاعات زیاد یا اسب سواری در سن پیری باشد. تا در فشار کم اکسیژن ریه هایم خونریزی کنند یا از اسب بیافتم و سمش طحالم را پاره کند. بی شک هیچکدامشان کم رنج نخواهد بود، به ازای مبری شدن از اتهام اینکه فلانی خودکشی کرد...

۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

سالی که کهنه شد، همانند ننوی من

1.       خبر کوتاه بود. مامان بزرگ خورده بود زمین و پایش را در جایی بالای استخوان فمورش شکانده بود. آدم 80 و خرده ای ساله. مامان بهم چیزی نگفته بود تا همان روزی که قرار بود چند ساعت بعد مرخص اش کنند. چند دقیقه طول کشید تا از هپروت خودم بیام بیرون و ماجرایی که مامان داشت تعریف می کرد رو دنبال کنم. یاد این حرف یکی از اساتیدمون افتادم که می گفت: "شکستگی های intertrochantric فی الواقع همان ناقوس مرگ هستند". به مریم که زنگ زد و پشت تلفن گریه اش گرفت این را نگفتم. آرزو کردم که کاش قبلن به مامان هم نگفته باشم این رو، به عنوان یک خاطره جالب از یک روز خوب دوره دانشجویی. خواستم به مریم بگم که بابات خوب، مامانت خوب، تو که دو هفته دیگه می بینی اش. من چی باید بگم؟ با خودم می گم من دیگه قطعن این آدم رو نمی بینم. مامان جان چرا مواظب خودت نیستی؟ دیروز پریروز ها زنگ زدم بهش. گوشی رو که برداشت، مثل همیشه اما با حال نزاری گفت: "بفرمایین!"، از پشت تلفن تقریبا داد زدم که: "سلام مامان جونم، الهی من قربون شما برم". با بغضی که فرو می داد، جواب داد: "خدا نکنه". بغضی که تا آخر نتونست نگه داره. گریه ای که در لابلایش خاطرات دوران کودکی من رو مرور می کرد. زمانی که تازه راه افتاده بودم و مامان باید می رفت مدرسه. مثل خیلی از بچه های ایرانی که مادرانی کارمند دارن، مامان بزرگم در بزرگ کردنم سهیم است. هربار این خاطره اش رو تعریف می کنه. اینکه هروقت بیدار می شدم از اتاق خواب وسطی خودم رو خیلی آروم می رسوندم به آشپزخونه و او فقط از صدای نفس کشیدن های من متوجه می شد که پشت سرش ایستاده ام. اینکه بچه ای به آرومی من هیچ وقت ندیده. بغلم می کرد و شیشه شیرم رو دستم می داد. با گریه گفت که دلم می خواست عروسی ات رو ببینم و اون گل میخکی که گفتی بودی می خواهی در جیب بغل کت ات بگذاری. آن هم ماجرای دیگری است مربوط به عروسی خاله کوچیکه. همزمان به 200 نفر گفته بودم که من وقتی بزرگ شدم و عروسی کردم می خوام از همین گلها در جیب کتم بگذارم و به عین 200 نفر هم گفته بودم: "اما تو به کسی نگی هاااا!". شوهر خاله جان آدم بی عرضه با سلیقه ای بود و هست. گل میخک دوست داشت. بهش گفتم که اصلن بدون شما لطفی نداره و اینکه شما پیچ قضیه که همون اتاق عمل و پلاک و پیچ کار گذاشتن باشه رو رد کردین و الان با یه آدم معمولی فرقی ندارین. همه اش دروغ هایی بود که تحویل می دادم. باز هم با خودم فکر می کنم که روزی که برگردم او دیگر نیست. بغضم رو فرو می دم. آره آقای نامجو. این جمله ات درسته که "ما خوبیم، اینا عن ان، این غربی ها، این شرقی های الکی"! لازم نبود در ادامه درستش کنی که: "توهمات الکی"! ممکنه ما خوب نباشیم، اما این ها قطعن عن ان. عاخه این چه طرز ویزا دادن است پفیوزهای جاکش. اگه برای دولت مون راست کردی چرا فرو می کنی به ما. اگر فکر می کنی ملتی که در مقایسه با هر قوم مهاجری به این مملکت بالاترین سطح تحصیلات عالیه رو دارن، تروریست ان که چرا از اول ویزا می دی؟ حمال! برخی اوقات فکر می کنم، اصلن هزینه هایی که بابت آمدنم دادم و در آِینده می دهم، ارزشش را داشته؟ خونه آخرش من قرار است 30 سال دیگه عمر مفید داشته باشم. می ارزده 10 سالش رو برای 20 سالش دهن خودم رو سرویس کنم و این همه هزینه کنم؟ طبق معمول مامان و بابا اکثر کارها رو کرده بودن. پذیرش بیمارستان و بستری و هماهنگی عمل و ترخیص. دایی جان بزرگ منت گذاشتند دکتر معرفی کردند. ازت ممنونم باباجان که بی غر زدن کمک می کنی. به مریم گفتم اگر تونست با موبایلش عکسی از رادیوگرافی مامان جان بگیره و برام بفرسته.
2.       این پروژه اخیر هم دم منیوسکریپت نوشتنش به خنسی خورد. حکایت من هم همون حکایت غضنفرئه که با گردن کج می بینن اش. می گن چرا گردنت کج شده؟ می گه عاخه هرکی می گوزه می اندازه گردن من. حالا من هم با اینکه سر آبستراکت نویسی این پروژه لیست همه مریض هایی که کلسیم بعد از عمل زیر 9 داشتن رو برای سارا فراستادم که این ها رو ببین و اگر من در کدگذاری اشتباه کردن لطف کن و تصحیح کن، تق اش درومده که کلی مریض هیپوکلسمی هنوز اینکلود نشدن. این هم برداشت گه کاری 3-4 ماه پیش اش رو نسبت داد به من که چقدر عظیم و ناشیانه! البته بین خودمون نه اینکه به کسی چغلی کنه. من هم که اینترنشنال بدبخت، فقط زیر لب گفتم که من یادم میاد لیست مریض ها رو قبلا باهات چک کرده بودم. چیزی نگفت. دست آخر هم بهش گفتم: "آی بیلیو یو ثینک دت آی ام ا منتال ریتاردد، بات آی ام نات"! و ادامه دادم که MR اول اسم و فامیل ام است و نه مخفف Mental Retarded. خندید و دلداری داد. عی بابا.
3.       داشتتم از اتاق بیرون می رفتم که آپریل دستم رو گرفت و گفت تو هیچ دوستی نداری که بخواد با من ازدواج کنه؟ من وقت برای بچه دار شدن ندارم. 27- 28 سالش است. مدو خندید. به شوخی گفتم همه دوستای من ایران هستن و ممکنه فقط برای رسیدن به آمریکا بخوان پیشنهادت رو قبول کنن. خواستم بگم اگر دردت فقط بچه دار شدنه خوب شاید من بتونم کمکت کنم. اما خوب طبیعتا که همچین حرفی نزدم. سکشوال هرسمنت و از این حرفا. بچه های قد و نیم قد توی سوریه در حال منفجر شدنن، اونوقت دغدغه این ها سکشوال هرسمنت است و انیمال رایتز. خیلی هاشون فکر می کنن که چقدر خوب آمریکا کاری به کار سوریه ندارد. با این استدلال که ما نمی خواهیم وارد جنگ دیگه ای بشیم. خواستم با یکی شون که بحث می کردم بگم بابا با چهار تا از این هواپیماهای عمود پرواز رادار گریزتون و 10- 12 تا ضد هوایی فیلان و یک گردان آدم می تونین "نو فلایت زون" درست کنین. اما خوب چون برای پیدا کردن کلمه برای "عمود پرواز" و "رادار گریز" و "گردان" و "فیلان" باید به مغزم فشار می آوردم، کلا بیخیال جمله شدم. به آپریل گفتم تو تا 40 سالگی وقت داری برای اینکه بچه ات منتال ریتارد نشه. مدو گفت از "ریتارد" استفاده نکن، به اینجایی ها بر می خورد. نمی دانستم. پرسیدم: "گر در مورد خودم استفاده کنم چی"؟...
4.       یکی از نصفه شب های تابستون بود که سربالایی انتهایی اتوبان امام علی رو با سرعت می آمدم بالا. شیشه ها پایین بودند. خنکای شب تابستانی بادی می شد و پیچید توی ماشین. ابی می خوند: "تو رو باید مثل گل نوازش کرد و بویید، با هرچی چشم تو دنیاست فقط تو رو باید دید...". در حال رانندگی اس ام اس زدم که این چیزی که می خواند مرا یاد تو می اندازد... عادت هایی وارد زندگی آدم می شوند که وقتی به خودت می آیی می بینی که همانا ردپای آدمهایی هستند در زندگیت. مثل همین ابی گوش کن شدن من.
5.       کمی از مربای آلبالویی که مامان با آلبالوهای باغچه درست کرده بود و برام فرستاده بود رو برای رنتا بردم. در ازای کنسرتی که مهمونم کرده بود. زن حدودا چهل ساله ایست که فکر می کنم در حیرت است که یک ایرانی می تواند آدم نایسی باشد. کت شلوار مخملی ام را پوشیده بودم همراه باکراوات. به بهانه اجرای کنسرت شماره دو و پنج بتهون در "اورچور سنتر". اما خوب نیم نگاهی فانتزی وار هم به دختر کالجی رنتا داشتم. به جای دختر 20 ساله همسر 40 ساله مبتلا به آلوپسی اش آمده بود. باعث شد بیشتر دل بدهم به کنسرت و از حرکات استادانه دست نوازنده پیانو لذت ببرم. اگر می آمد هم توفیری نداشت بینی و بین الهی.
6.       یکی از لباس هایم رو که از موقعی که آمده بودم، تن نکرده بودم، پوشیدم. بوی نرم کننده ای که مامان استفاده می کرد هنوز در تار و پودش بود. خوانده بودم که مسیرهای عصبی سیستم بویای به بخش مزولیمبیک مزوکورتیکال مغز سیناپس می دهد. مسیرهای لیمبیک مسول مدیریت عواطف آدمیزاد اند. حتما برای همین است که دلم خیلی تنگ شد و با خودم می گم این دومین عید دور از ایران است. روزی نیست که به فکر این 5 تا بچه ای که اسیر دست این وحشی ها هستن نباشم. و به فکر زندانی ها. و آدم هایی که شب عید و سیاه زمستان و چله تابستانشان با هم فرقی ندارد. حتی در ساده ترین چیزهایشان مثل تعداد لباس.
7.       یکی از مزخرف ترین قوانین پایدار دنیا این است که به یاد کسی هستی که در فکر دیگری است. رقت انگیز تر آن است که این حقیقت رو ندونی و فکر کنی لابد منظورش منم. و از آن رقت انگیز تر زمانی است که فهمیدی با تو نبوده و با خودت بگویی که ای کاش من جای کسی بودم که در یادش است و خودت را بزنی به خریت که حالا شاید منظورش من بودم، از کجا معلوم؟
8.       این روزهای دم سال نو کاش کسی حال و روز خوب برایم پست می کرد...

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

هزار وعده خوبان یکی وفا نکند

1.       یادم میاد با هم صحبت می کردیم. فکر کنم تو ماشین بودیم و من داشتم رانندگی می کردم. گفت: "آدم ها می تونن بعد از تموم شدن رابطه پارتنرشیپ شان، کماکان دوست هم باقی بمانند و مثل دوستان اجتماعی معاشرت کنند". جوری می گفت که فکر می کردم وقتی رابطه ما هم تمام شود، با هم همینگونه خواهیم بود. دروغ چرا؟ خوشم آمد از اینگونه بودنش. بعد از آن ماجرا اما روزگار ابتدا ما را پارتنرهایی خوشبخت کرد که به رابطه ای طولانی و ازدواج فکر کردیم و ناگهان همه چیز را فروریخت. حالا همو که روزگاری اینگونه سخن می گفت، جواب ایمیل من را نمی دهد. اگر گند نزده بودم با آن رابطه احمقانه شتاب زده بعدی، حتما به اعتراض به رویش می آوردم. اما خوب خود کرده را تدبیر نیست.
2.       بلافاصله یادم میاد که رو صندلی پشت میزم نشسته بودم و او هم روی پاهای من. دقایقی پیش همه تنش را بوسیده بودم. نمی دانم سرچه موضوعی برگشت و گفت: "تو هر زمانی که بخواهی می توانی من را ببوسی!". همان زمانی بود که قرار بود بعد از رفتنم از هم جدا شویم و به آینده ای جدی فکر نمی کردیم. یا بهتر است بگویم فکر نمی کرد. به شیطنت گفتم: "اما من همیشه دلم می خواهد لبانت را ببوسم". آهسته جواب داد: "بسته به موقعیت ات می توانی من را ببوسی". فکر کردم که معذب است و بازیگوشی ام را ادامه ندادم. این را هم به رویش می آوردم اگر این گند عظمی در کار نبود.
3.       دلم می خواست می توانستم بهش بگویم که وقتی به مردی که می دانی این همه دوستت دارد، بگویی "دلم می خواهد کسی در کنارم باشد که بغلم کند و ببوسدم" یا به یادش بیاری که همیشه بخش عالی زندگی ات رابطه های پارتنرشیپ ات و رابطه های تنی ات بوده، و وقتی از چند روز بعد تموم شدن همه چیز در نت های پلاس ات در مورد رابطه ای ایده آل عکس share کنی و حسرت ات را از نبودنش و تمایلت رو به بودنش نشون بدی،  شاید بشه بهش کمی حق بدی که نفهمه که چقدر کارش اشتباه است. می دانم این ها شاید همه اش بهانه باشد، اما شاید کمی کمک کند آرام شوم.
4.       برخی در زندگی آدم می آید و می روند و حتی یک صفحه وبلاگ از خلوت تو را به خودشان اختصاص نمی دهند. بیشتر دلم برای "س" می سوزد و نگرانم آسیب ندیده باشد از من. اصلن بابت تمام شدن رابطه مان ذره ای ناراحت و دلگیر نیستم.

5.       بسته ای رسید در خونه، حاوی مختصر چیزهایی که بهش هدیه دادم بود. 1-2 تا تیکه لباس و 2-3 تا خرت و پرت که به یادگار با خود داشت. با خودش فکر نکرد که من با ژاکت و شال زنانه استفاده شده، چه کاری می توانم بکنم؟ خوب خودت می دادی شان به charity. امروز صبح موقع اومدن که از children’s hospital می گذشتم، انداختم شان توی محفظه ای که برای والنتاین گذاشته بودند تا ملت لباس های formal نو و یا lightly used شان را بندازند اون تو. نمی دانم ژاکت و شال زنانه رسمی است یا نه؟ چندبار خواستم جرکتش را با حرکت مشابه جواب بدم. فکر کردم آزرده می شود و بی خیال شدم.

6.       ازش نپرسیدم آخرین بسته ای که قرار بود برایت بفرستم بعد از آن خداحافظی اس ام اسی، به دستت رسید یا نه؟ خودش هم چیزی نگفت.

7.       Renata اعتراف کرد که بار اول که فهمید از ایران اومدم، چندشش شد!!!! من فقط خندیدم. او ادامه داد که چقدر اشتباه فکر می کرده و مردم با سیاستمدارانشان چقدر فرق می کنند. من هم تائید کردم، اما این دروغ است. ما همه احمدی نژادی در درونمان داریم اما مال برخی بزرگتر و مال برخی کوچکتر است. همه ما وقتی زورمان برسد زور می گیم و از آن لذت می بریم.

8.       هوا سرد است. یاد زمستان دو سال پیش که برای اولین بار، در پالتوی مشکی و با شالی قرمز از میان جمعیت ورودی سینما آزادی شناختم ات که باید خودش باشد. رژ لبت روی دندان های پیشین ردیفت آمده بود و من هنوز اینقدر با تو صمیمی نبودم که بگویم: "پاک کن این ها را از روی دندان هایت. رژ لب تو فقط باید روی دندان های من بیاید..."

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

راه هايي كه جدا مي روند

می دانی عزیز دل برادر، آدم ها دو دسته اند: یکی اونهایی که وقتی همراهت می شوند، دو طرف مسیر را دیوارهای بلند می کشند. از انهایی که از ورایش فقط آسماان آبی بالای سرت پیداس که نمی دانی تا کجا کشیده شده است. آنها شروع می کنن بی دریغ و صادقانه به تو محبت کردن. حقیقتن هم کم نمی گذارند. ساب تایپی دارند که به خودشان می بالند از بابت این همه لطف بی حد و حصرشان. تو به سان سگی هستی که وقت عزیزشان را برایت گذاشته اند و آورده اند ات پیاده روی. و با خود فکر میکنند که چه مسیر خوبی هم برایت برگزیده اند. چون بخشی از مایملک آنها هستی، دیوار ها کمک می کنند تا سگ ها و صاحب سگ های مسیر کناری را نبینی. تا خدایی نکرده رم نکنی و پاچه سگ و یا صاحاب آن طرفی را بگیری. خوشمزه اینجاست که تو به سگ بودنت ات ادامه می دی. به اینکه صاحبی داشته باشی و هزار جور توجیهش می کنی. حتی تا به اینجا که فلسفه وجودی ات همین بوده است. اینکه در عوض می توانی دمی تکان دهی و خوشحالش کنی. اینکه چون سگ عزیز کرده اش هستی به دلت راه می آید. برایت تنها صاحب است و تو تنها سگش. ساب تایپ دیگر این گروه البته لطفش کمی بیشتر است و تو را سگ نمی داند. مدال آدمیت را بر گردنت می اندازد اما کماکان از دیوارهای بلند خوشحال است و به پشتت می زند که به مسیر جدید خوش آمدی. او اگر دیوارها نباشند نگران می شود که حواست به منظره ای ان ور دیوارها پرت شود. در هول و ولاست که دلت برود دنبال کسی که در مسیر کناری از روبرو می آید. می ترسد که آن رو به رویی از او بهتر باشد. چون می داند که مسیر را برایت کسل آور کرده است، سعی می کند حواست را مدام به خودش جلب کند. از همه امکاناتش کمک می گیرد. خرجت می کند و برایت وقت می گذارد. وای به زمانی که حوصله نداشته باشی. فکر می کند که در امرمهم "حواس جمع کنی به خود" ناموفق بوده است و تلاشش را بیشتر می کند. صادقانه رفتار می کند و کم نمی گذارد. تو لبخند می زنی که: "اوه عزیزم. تو چقدر برای من مایه می گذاری!". البته که اینجا هم به بهترین نحو خودت را سانسور می کنی که او چقدر من را می خواهد. حاضر است تا آخرین حد توانش وقت و انرژی برای رابطه با من بگذارد. با او همراه می شوی و حواست را از آبی آسمان که تا امتدادی که نمی توانی ببینی کشیده شده است، پرت می کنی. تو هم سعی می کنی فقط روی او متمرکز بشوی. اما خلقت شما در جایی اساسی متفاوت است. لذت تو قدم زدن با هم مسیری در راهی بی دیوار است و لذت او قدم زدن با هم مسیری در راهی محصور دیوارهای بلند. نگویم خلقت تان تفاوت دارد. فلسفه زندگیتان متفاوت است. تو باوری که از زندگی کردن داری چنین است او باوری دارد چنان. تکست بوک رابطه شناسی نوشته خود اینجانب، 3 پروگنوز بر این رابطه متصور است. یا هردو با هوش هستید و می دانید که چه تفاوت برزگی دارید و انتخاب می کنید که هم مسیری دیگر با فلسفه وجودی شبیه تر بر گزینید. همیشه جدا شدن سخت است. با دلخوری و اه و افغان همراه است. اما بعد از جدایی احتمالا هر دو احساس سبکی می کنید. فکر می کنید چه بار سنگینی از روی دوشتان بر زمین گذاشته شده است و چالاک تر شده اید. حتی دیده شده که از روی ذوق کمی با ورجه ورجه راه بروید. امکان دیگر این است که هر دو باهوش نباشید. در این حالت اصولن هر دو کمتر اذیت می شوید، چون عمق فاجعه بر هردوی شما مسجل نیست. هرازگاهی همانطور که در حال قدم زدن در مسیر هستید، تفاوت بنیادین شما از جایی سرباز می کند. طرف مقابل نگران می شود و تلاشش را بیشتر می کند. شما هم حس یگانه بودن پیدا می کنید و آرام تر می شوید. با خودتان فکر می کنید که عجب احمقی هستید که هر از چند گاهی جفتک می اندازید. خودنان را شماتت می کنید و هم مسیرتان را در آغوش می گیرید و می بوسید و سعی در جبران مافات می کنید. پروگنوز سوم از همه دردناک تر است. اینکه یکی از دیگری باهوش تر باشد و بداند که این هم مسیر شدن اتفاقی بوه است و شما سر پیچی به هم رسیده بودید و قرار بود از هم  بگذرید و دو مسیر متفاوت را در پیش بگیرید. مسیر شما قرار بود آبی اسمانش از از دو طرف تا بی نهایت ادامه پیدا کند و شما کماکان از مناظر اطراف لذت ببرید، اما او از مسیر محصور در دیوار ها امنیت می گرفت. اینجاس که شما در جایی کم می آورید. شما یقین دارید که این اتفاق می افتد. باور دارید که تا آخر نمی توانید بدین شکل ادامه دهید. می دانید که اگر بخواهید آدم هم مسیرتان جور دیگری فکر کند، اصولن باید آدم دیگری شود. آدم دیگری که از لذت بردن با او هم در ادامه مسیر کماکان مطمئن نیستید. در این رابطه تنها یک چیز تعیین کننده است. فقط یک چیز و آن شهامت شماست. همه ظرافتش به این است که باستید و بگویید که این هم مسیری قرار نیست کار بکند. حتما هم مسیرتان رو دوست دارید. دیده اید که چقدر برای همراه بودن با شما تلاش کرده است. لطفش را احساس کرده اید. قرار است بعد از چنین اعلانی بدل بشوید به یک هیولای بی رحم 5 سر که مهریانی ها، تلاش ها و ازخودگذشتگی های طرف مقابل خود را ندیده اید. باید توضیح بدهید، هر چند که خیلی اوقات کمک کننده نیست. اما باور کنید، به همین سوی چراغ قسم، هر چه زودتر این کار را انجام دهید، طرف مقابلتان کمتر آزرده می شود. هرچی بیشتر به اجبار در مسیری که برای شما ساخته نشده است با او قدم بردارید، او بیشتر باور خواهد کرد که دوستش دارید و تلاش هایش برای بیشتر دوست داشته شدن چند صد برابر می شود. آن موقع زمانی که دیگر به حدی بریده اید که قرار است از دستش فرار کنید، بیشترین آسیب را به او خواهید زد. البته می توانید به این امید ببندید که اتفاقی در مسیرتان بیافتد که او را از شما متنفر کند. با خود فکر می کنید، زمانی که او از شما متنفر شود، شما خوشبخت ترین انسان روی این کره خاکی خواهید بود. باید بگویم عزیز دل برادر، این اتفاق هم به ندرت می افتد. با این مدل بودن، شما نمی خواهید مسئولیت قدم های قبلی مسیرتان که به اشتباه برداشته اید را بر عهده بگیرید. من فکر می کنم اصولن تمام شدن این مدل از رابطه دراماتیک ترین شکل جدا شدن هاست.
اما بگذارید از آن دسته دوم از آدم ها برایتان بگویم. آدم هایی که هر دو دلشان می خواهد با هم مسیر بدون دیوارهای بلند را طی کنند. آبی اسمان و مناظر اطراف کیفشان رو کوک می کند. به نوبت بالغ و کودک می شوند. هر از چند گاهی یکی شان عین بزغاله ای که اولین بهار زندگیش را در علفزاری طی می کند، جست و خیز کننان می رود آن دورها. می رود و مدتی سرش پی چیزی گرم می شود. دیگری دلش نمی لرزد که او رفت که رفت. لبخند می زند که: "تو رو خدا این را ببین! دیوانه عزیز". آن دیگری در عوض حواسش را جمع می کند که باز هم اگر چیز مشابه ای که هم مسیرش را خوشحال کرده بود دید، بهش نشانش دهد. تا او باز هم بزغاله شود. ممکن است یکی با رفتن به سفری چند روزه با دوستان دیگرش بزغاله شود و آن دیگری با گذراندن عصری در کافه ای که سیگاری بکشد و قهوه ای بنوشد و کتاب "قمار عاشقانه" سروش را بخواند. آنها دعوایشان نمی شود که چرا تو داری کتاب سروش را می خوانی و به جایش هایدگر را نمی خوانی. اعصاب خودشان را با اینکه چرا از حافظ کمترخوشت می آید و مولوی به نظرت باهوش تر است خرد نمی کنند. بر سر اینکه راخمانینوف بهتر است یا موتسارت جدال نمی کنند. یا مثلا رامبراند یا ون گوک. هر کدام اجازه دارند مدلی را بپسندند و آن کاری که دوست دارند را انجام دهند. معلوم است که مشترکات زیادی دارند که از هم خوششان آمده. اما از با هم بودنشان حالش را می برند و گیر به هم نمی دهند. یکی به دویشان نمی شود که چون من دلم یوگا می خواهد تو چقدر احمق هستی که با ایکس باکس وقت می گذرانی. بزغاله شدن های آنها ممکن است در سکوت اتفاق بیافتد. ممکن است مدت ها در کنار هم باشند و هرکدام کار خود را بکنند. یکی در آن اتاق دیگر دارد درس می خواند و شجریان گوش می دهد و دیگری ناگهان از توی هال صدای موسیقی را می شنود و با خود می گوید: "اینکه فقط داره ناله می کنه!".  او این جمله را با لبخندی می گوید، چرا که هم مسیرش الآن بزغاله شده است. او از بزغاله شدن هم مسیرش شاد می شود. اصلن بزغاله کردن هرکدام برای دیگری می شود تفریح. آنها اینجوری همدیگر را دوست دارند و این دوست داشتن به نظر من بی همانند است. اینکه دلت برود "آن مدلی که طرف مقابلت دلش می خواهد" خوشحالش کنی. اینکه برای شاد کردن کسی تلاش نکنی. همه وجودت بخواهد که شاد باشد به شیوه خودش. آنها وقتی در مسیرشان دوتایی قدم می زنند، دلشان نمی خواهد کس دیگری در کنارشان باشد. اویی که کنار دستشان است به زور نگهشان نداشته و خودشان به هزار ترفند در مسیر باقی نمانده اند. آنها با آدم های مسیر کناری برخورد می کنند. مثل جنتلمن ها کلاهشان را به ادای احترام بر می دارند و سلام و وقت بخیر می گویند. ممکن است به اتفاق هم یا تنهایی با آدم های مسیر کناری یه چایی هم بخورند. ممکن است با هم پسرخاله هم بشوند. آدم های دنیا خلاصه نمی شوند برایشان در دیگری. البته که همه هم مسیر بودنشا ن برای این است که برای دیگری آن فرد بی مانند هستند. اما لذت شناخت آدم های جدید و معاشرت با دوستان بیشتر حتی ممکن است کمک کند که قدر هم مسیرشان را بیشتر بدانند. البته که معلوم است همیشه همه چیز به این خوبی پیش نمی رود. گاهی پیش می آید که هم مسیرت در راه می رسد به آدمی، به جاذبه ای، به طرز فکری، به جهان بینی ای و یا به مشغله ای دیگر. او می ایستد و تو می روی. ممکن است فاصله تان زیاد شود. ممکن است هم را گم کنید. احتمال دارد برگردی و دیگر پیدایش نکنی. ممکن است بزغاله شده باشد و هم بازی بهتری پیدا کرده باشد. آن زمان حتما قلبت زخم بر می دارد. حتما خشمگین می شوی. غم عالم می آید در دلت. حتما با خودت می گی من چه کم داشتم. من باید چه می کردم که می ماند. شاید شماتت کنی خودت را که اگر فلان کار را می کردم، آن زمان چنان بودم و یا چنین می گفتم، اینجور نمی شد. یه وقت هایی خودت را به آب و آتیش می زنی که پیدایش کنی. که نشانش بدهی هنوز هم خوب و کافی هستی. او هم ممکن است حس مشابه ای داشته باشد و یا نداشته باشد. او هم دلایل خودش را دارد. نمی دانی که! لابد فرصت نشد در آخرین دقایق حرف هم را بشنوید. شاید هم شنیدید و به نظرتان قانع کننده نبود. اصولن گم کردن آدم ها ناخوشایند است. زخمش عمیق است و طول می کشد تا التیام یابد. باید صبور بود. باید گوشه ای نشست و استراحت کرد. باید کمی آب خنک خورد و نفس عمیق کشید. باید کمی بیشتر خوابید. باید فیلم دید و تاتر رفت. باید گریه کرد. باید فریاد کشید. باید کوه رفت و ورزش کرد. باید یک هنر جدید یاد گرفت. باید یک حرفه جدید آموخت. باید موسیقی گوش داد. باید با بهترین دوست ها به سفر رفت. یا شاید حتی به تنهایی! باید رفت کنسرت شهرام شب پره و بالا و پایین پرید. لابد باید عرق خورد و سیگار کشید. باید کتاب خوند. باید کار کرد و.. . همه این کار ها رو باید کرد، اما نباید وارد مسیری با دیوارهای بلند شد. حتی اگر هم مسیرش را دوست داشته باشی، به تو لطف داشته باشد و با تو مهربان باشد. می دانی چرا؟ برای اینکه عزیز دل برادر، آدم ها همیشه دو دسته اند و او از دسته اول و تو از دسته دوم.

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

هوا را از من بگیر، خنده ات را نه

وقتی رابطه ات با زنی به اینجا می رسد که به تو تیکه می اندازد، متلک هایی که اگر مردی به جای آن زن بود، جوابی در خور دریافت می کرد، به نظر من می توانی اینگونه قضاوت کنی که آن زن به تو اعتماد دارد. اصلا به این معنی نیست که تو برایش آدم مهمی هستی یا تو را به شکلی خاص دوست دارد، می توانی بگویی که از تو بدش نمی آید، اما نه به این معنی که حالا باید منتظر این باشی که رابطه تان وارد فازی جدید شود. فکر می کنم زن ها وقتی نگران این نباشند که از مردی کلفت بشنوند (به خصوص که آن مرد بالقوه بتواند از پس زبان طرف مقابلش بر بیاید)، و خیالشان راحت باشد که مرد احترامشان را نگه خواهد داشت و آزار کلامی نخواهند دید، به حدی از صمیمت با او می رسند که بدشان نمی آید با او شوخی کلامی داشته باشند و این حس را تجربه کنند که اینقدر برای مرد مورد احترام هستند که با اینکه می تواند مدلی دیگر با آنها تا کند، خیلی با متانت و وقار با لبخند مردانه ای جوابشان را می دهد و یا حتی خودش هم 4 تا می گذارد رویش و نثار خودش می کند تا آنها بیشتر بخندند!حتی به نظرم این ملاکی از جذاب بودن مردان است. اینکه در برابر خانم ها فضا بدهند تا از ابهت مردانه شان که در موارد دیگری قابل معامله نیست، به خاطر لحظاتی خوش -در حد چند ثانیه- کاسته شود و متانت لازم برای این کار را داشته باشند> مردان با هوش به نظرم حتی به عمد زن ها را در این موقعیت ها قرار می دهند
-----------------------------------------------------------------------

یکبار به من گفت: "تو با فیلانی فرق می کنی، او جواب آدم را در دم می داد. تو می فهمی که دارم باهات شوخی می کنم". از لحنش می دانستم که بی اندازه از اینکه این مدلی هستم خوشحال است